من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

چرا پرشین بلاگ پاسخ نمی دهد؟
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٦   کلمات کلیدی:

مدتیست وبلاگم دچار مشکل شده است. مخصوصا بعد از "رفع ایراد فنی سایت" که یک ماهی به بخش مدیریت وبلاگم دسترسی نداشتم. 

مدیران محترم پرشین بلاگ لطفا به مشکل من رسیدگی کنید. مطالبم ناپدید شده اند! یک هفته است دارم برای ایمیل هایی که در درسترس عموم گذاشته اید ایمیل درخواست راهنمایی و کمک میفرستم ولی هیچ جوابی دریافت نکرده ام.

در قسمت مشخصات نویسنده، نیمی از مطلبی که نوشته بودم ناپدید شده. همچنین مطالبم از مهر 1394 تا اردیبهشت 1396 ناپدید شده اند. دلیلش را متوجه نمیشوم. لطفا راهنمایی ام کنید تا مشکلم حل شود. مطالبم برایم بسیار ارزشمند هستند اصلا دلم نمیخواهد از دستشان بدهم.


**دوستانی که همین مشکل را دارند یا داشتند، با چه ایمیلی مکاتبه کردید؟؟؟ آیا شماره ای دارند برای تماس؟؟ من هنوز هم جوابی دریافت نکردم.


 
مریم میرزاخوانی
ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦   کلمات کلیدی:

ای دریغا چه گلی ریخت به خاک
چه بهاری پژمرد 
چه دلی رفت به باد 
چه چراغی افسرد...

 

 

 

امیدوارم بتوانیم معادله نبودنش را حل کنیم . . .

 


 
ما و ماه
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: مَـنـآنـه ها

این اتاق پنجره اش چسبیده به شیروارنی ساختمان زیرین. در طول روز وقتی آفتاب میتابد، گرمایش به خاطر همین شیروانی دوبرابر میشود. اتاق دم میکند.

شب اما اگر ماه مثل امشب وسط آسمان باشد و نیمه گرد، نورش چنان با نشاط در چشم میزند که گویی طفلی بازیگوش در تختم رمیده و میخواهد خواب را از این چشمان درس خوانده بگیرد.

وقتی میدانم او هم امشب به همین ماه نگاه کرده و قبل از اینکه چشمان مهربانش سنگین شود، خبرم کرده که بیشتر نگاهش کنم، حال سنگین مشترکی را در قلبم حس میکنم.

آه ای ماه! ای قرص نورانی شب! ای پیغام رسان خنده رو!

میدانم کمی آنطرف تر روی کره خاکی در حیاط خانه شان، چشمانش انقدر به تو نگاه کرده و تملقت را کرده تا رام و راضی ات کند سلام با طراوت مخصوص شبش را به دستم برسانی!

برسان که رسید:

سلامت رسید ای پر شور و طراوتِ شبم ! دارم صورتم را در نورش میشورم :) 

 

×××  دوستان وبلاگ نویس شرمنده ام. باز هم نمیدانم مشکل از کجاست که نه با مبایل نه با پی سی نمیتونم کامنت برای مطالبتون بفرستم. عذرخواهم...


 
حس چشایی
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: گوناگون ،اینجایی‌ ها

رفتم پایین چیزی بخورم. دختری (1) که از قبل میشناختمش با دختر دیگری (2) که دوستش بود و باهم درس میخواندند آنجا بودند.

غذایم را گذاشتم در ماکروویو و مشغول ظرف شدن شدم. در این حین دخترها باهم حرف میزدند و من گوش میکردم. از امتحانات باقی مانده و امتحانات داده شده و... دختر 2 گویا از امتحان برگشته بود و دختر 1 فردا آخرین امتحانش هست. برای همین غذا درست کرده بود که دختر 2 هم بخورد. به این غذا میگویند غذای آخر! پرسیدم چرا؟ گفت مثل وضعیت یک محکوم به اعدام است که برای آخرین بار غذا میخورد! خلاصه دختر 2 در حین خوردن یک خط درمیان از سالادی که دختر 1 درست کرده بود تعریف میکرد. من هم کنجکاو شدم ولی چیزی نگفتم. غذایم را بیرون آوردم و نشستم کنارشان.

دختر 2 پرسید چطور این سالاد را درست کردی؟ واقعا در حد یک سالاد رستورانی خوشمزه است! بعد به من گفت میخواهی بچشی؟ گفتم با کمال میل. واقعا دلم میخواست بدانم چه مزه ای میدهد. سالاد را با کلم بروکلی و کنگر فرنگی درست کرده بود. کنارش یک تکه ماهی گذاشته بود و یک سس بزیلیک هم رویش ریخته بود. با چنگالم یک بروکلی و یک حلال کنگر برداشتم و خوردم! 

از درون خنده ام گرفته بود! حس یک هندی را داشتم که از غذای یک ایرانی میچشد. این سالاد عملا برای زبانم هیچ طعمی نداشت جز طعم طبیعی کلم بروکلی، کنگر، روغن زیتون و مقداری نمک. با این حال چشم هایم را درشت کردم و با درآوردن صدای "مممم"، طعم ِ "لذیذ" سالاد را تایید کردم : "c'est vraiment géniale"

دختر 1 با لبخند ِ پهناورش در پوست خود نمیگنجید. 

* این اولین بار نیست که از تفاوت حس چشایی ِ خودم و اینجایی ها خنده ام میگیرد. یادم باشد یک بار از غذاهای مخصوص اینجا برایتان بنویسم.


 
در باب نوجوان های سوئیس
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: دفتر قبلی ام ،اینجایی‌ ها

این پست در تاریخ 13.08.1391 نوشته شده است.

امشب وقتی داشتم از جایی برمیگشم، به صحنه هایی برخوردم که چندان خوشایند نبود و میشود گفت تا حد زیادی چندش آور بود. به ذهنم رسید که مطلبی در مورد بچه های کم سن و سال در سوئیس بنویسم. سوئیسی نمینویسم چون بچه هایی که سوئیسی نیستند ولی اینجا بدنیا آمدند یا از بچگی اینجا بودند زیاد هستند. منظورم از این نوجوان های سوئیس بچه هاییست که به تازگی دهانشان از بوی شیر به بوی ا.ل.ک.ل و سیگار تغییر پیدا میکند.

یک پرانتز: در سوئیس، در هیچ دوره ای از تحصیلات بچه ها یونیفرم مدرسه ندارند. یعنی کاملا در پوشش آزاد هستند،  به جز اینکه زحمت بکشند برهنه مدرسه نیایند، مقرارات خاصی ندارند. 
من به شخصه با داشتن یونیفرم بسیار موافقم. حداقل در دبستان و راهنمایی. این امر به بچه ها یاد میدهد محیط درسی را با محیط زندگی بیرون و خصوصی قاتی نکنند. بهشان یکدستی را یاد میدهد. در دورانی که مدرسه بودم و حالا که گاه گاهی بچه ها را در محیط های مختلف زیر نظر میگیرم، میبینم چیزی مثل "چشم و هم چشمی" اینجا خیلی رواج دارد. از همین سن ها شروع میشود و به شاخه های دیگر در جامعه هم کشیده میشود. و همیشه ماجراها درست میکند..

میتوان بچه ها در اینجا به دو-سه گروه تقسیم کرد:

بچه هایی که پدر و مادری با سواد و تحصیل کرده دارند و تقریبا یا کاملا اعتقاد مذهبی دارند. این بچه ها در اکثر مواقع سوئیس والاصل هستند یا اینکه از چند نسل در سوئیس بودند و جای خودشان را پیدا کردند. معمولا هم خانواده هایی دارند که شغل پدر و مادر معتبر است و وضع مالی خوبی دارند. این خانواده ها خیلی مقرراتی هستند. بچه ها درس خوان و موفق بار می آیند، نوع پوششان بسیار معقول هست و نوع حرف زدنشان بسیار متین و منطقی. دخترهایشان معمولن آرایش نمیکنند یا خیلی کم، پسرهایشان هم شلوارهای کمرگشاد یا تیشرت های عجیب نمپوشند. درس زیاد میخوانند، آخر هفته ها را به تفریحات سالم (کوه نوردی، اسکی، پارک، مهمانی ...) در کنار خانواده یا دوستان همسان ِ خودشان سپری میکنند. موزه میروند، زیاد تلوزیون نگاه نمیکنند و تا "چند" سالگی در شبکه های اجتماعی فعالیت ندارند، یا از داشتن دستگاه های الکترونیکی پیشرفته برخوردار نیستند. معمولن هم در هر رشته ای مشغول به تحصیل شوند، موفقند!! همه ی اینها حداقل تا 18 سالگی رعایت میشود، بعد از آن بچه ها آزادتر هستند و تغییراتی میکنند، اما همیشه در همان مسیر اولیه باقی میمانند..

گروه دوم بیشتر بچه هایی هستند که پدر و مادر تقریبا با سوادی دارند، اما سوادشان در یک مرحله از زندگی متوقف شده. هم میشود دربینشان سوئیسی پیدا کرد هم دو رگه، یعنی یکی از والدین سوئیسی و دیگری غیره، هم کلا خارجی از بیخ. این گروه زیاد از فرهنگ ها و دین های دیگر خبر ندارند و بیشتر به فکر خوشگذرانی هستند. یعنی از همان نوجوانی اینطور عادت کردند. خانواده هاشان زیاد پایبند به چیزی نیستند و عموما در تربیت راه درستی طی نمیکنند. از آنهایی که برای اینکه بچه را ساکت کنند تلوزیون را مدام روشن میگذارند یا یکی از این دستگاه های الکترونیکی برایش میگیرند و هرجا میبینیشان، چه بیرون چه در خانه مدام در حال وَر رفتن با آن هستند. پدر و مادرهایی تقریبا موفق ولی در عین حال حق طلب و شَرخَر. بیشتر کسانی هستند که بعد از راهنمایی یا دبیرستان وارد بازار کار شدند. اکثرا سیگار میکشند، و اکثرا بچه هایی دارند که زیاد نمیشود درکشان کرد، یعنی سخت میشود باهاشون در رفت و آمد بود، زیاد نمیشود ویژگی های ادب و احترام را درشان پیدا کرد، مهربانی شان لحظه ایست، خشم و تمسخرشان همیشه آماده ی پرتاب.. فکر میکنند مسائل همانطوری هست که آنها میبینند و تجربه کردند و حق با آنهاست (والدینشان به سختی از پسشان برمی آیند، گویی خدا خدا میکنند تا زودتر به سن تکلیف برسند)..

دختران از 11-12 سالگی موهاشان را رنگ میکنند، به شدت آرایش میکنند و بعضا از "چیزهایی" استفاده میکنند که بالا پایینشان را بزرگتر جلوه دهد.. پسران گوششان را سوراخ میکنند، خالکوبی ها و پرسینگ ها زود شروع میشود و وسعت پیدا میکنند. خیلی هاشان در آشکارا و پنهان سیگار میکشند و این را یک کلاس میدانند، خودشان را به آدم بزرگ ها تشبیه میکنند، نوع حرف زدنشان همیشه با یک لحن تند و لات و لوتی همراه هست.. فحش هایی بلدند و استفاده میکنند که دقیقا در همان برخورد اول میتوانند آدم را میخکوب کند و اصلا جرات ِ وارد شدن در بحثی ندهد.. مسن تر ها را مسخره میکنند، در مکان های عمومی با صدای بلند حرف میزنند، وسایل الکترونی پیشرفته دارند و غیره..

دسته ای از بچه ها هم هستند که دقیقا بین این دو گروه هستند، یعنی خانواده هایی معتدل دارند، گاهی قیافه های عجیب و غریبی که برای خودشان درست میکنند ولی خیلی مهربان برخورد میکنند و اکثرا در دوستی و روابطشان مرام میگذارند. احساس میشود خانواده هاشان برای انتخاب مسیرشان بازشان میگذارند ولی سعی در هدایت و دوستی با آنها دارند.. میشود با این بچه ها دوستی های طولانی مدت داشت و خاطرات خیلی خوبی بوجود آورد.

امشب که جمعه بود شروع جشن های شبانه ی آخر هفته است. جاهایی مثل بار و کلوب و کافه ها و تجمع های دوستی در پارک و مکان های عمومی. در این شهر که احساس میکنی مردم مثل کامپیوتر هستند و زندگی در شهر جریانی یکنواخت دارد، در این شبها کمی سر و صدا و شلوغی بیشتر میشود. اکثرا هم آخر هفته ها برای همین نوجوان ها و جوان هاست. همه جا گروه گروه با لباس های متفاوت و مخصوص در حال رفت و آمدند (به گرما و سرما هم کاری ندارند)..

امشب گروه 6 نفری را در ایستگاه اتوبوس دیدم، دو پسر 11-12 ساله و 4 دختر در همین سن ها. فکر میکنم مال یک کلاس یا مدرسه بودند. دیدم 2-3 نفرشان داشتند با مهارت زیادی سیگار میکشیدند و دودش را در هوا خالی میکردند، بقیه هم داشتند تمرین نوشیدن ِ نوشیدنی های ا.ل.ک.ل.ی میکردند. گویی سعی داشتند قبل از ورود به مکان مورد نظر از حال عادی خودشان بیرون بزنند، دو نفر دو نفر داشتند تمرین رقصی را میکردند که قرار است در آنجا انجام دهند. جالب و عجیب بود. احساس کردم این رفتارها واقعا مخصوص همان جاهای تاریک است و کسی متوجه نیست دیگری چه حرکتی میکند..

برای منی که با این رفتار بیگانه ام مجموع این حرکات در یک مکان عمومی که منتظر اوتوبوس بودم و بسیار خسته، بسیار ناخوشایند بود. امثال من هم در این مواقع نمیداند بروند یا بمانند، اگر برویم، در ایستگاه بعدی بعید نیست دوباره با چنین صحنه ای روبرو شویم، اگر بمانیم، ترس از آن داریم که این فسقلی ها با رفتار های عجیبشان هوس کنند سربه سرمان بگذارند و از آنجایی که ما بدهنی آن هم به زبان اینجا را بلد نیستیم، بمانیم که چه عکس العملی نشان دهیم.. شاید باید به آرامش دعوتشان کنیم با لبخند :))

خلاصه اینکه تربیت کردن فرزندان برای یک خانواده و یک جامعه واقعا کار دشواریست! بزرگ ترین تکلیفیست که میشود بر دوش کسی گذاشت!! مخصوصا که فرهنگ خانوادگی با فرهنگ جامعه یکی نباشد.


 
← صفحه بعد