من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

دوبـــاره ایـــــران
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٦   کلمات کلیدی: عکس

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

نمایندگی دائم جمهوری اسلامی ایران - دفتر سازمان ملل متحد - ژنو

29 اردیبهشت 1396

19 مئ 2017

آبی ترین هوای ژنو در روز پیروزی تقدیم شما هم میهنان


 
بهارتان خجسته باد
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٦   کلمات کلیدی: عکس

سال 1396 به لطف حق سال خوبی خواهد بود!

اولین سال نوی من و یارم در کنار هم :)

امروز چه بگید سیب، چه سیر، چه سکه، همش بر لبانتون لبخند میاره!

الهی این لبخند، سالتان را پر از "سین" سلامتی و سعادت کند

:)

دوباره... رسیدن فصل بهــار

دوباره... نو شدن قول و قــرار

دوباره... محبت و آشتی کنــون

خوش باشیم تو این دو روز ِ روزگـــــار

دوباره... فصل شکفتن دِلــِـه

دوباره... کنار گذاشتن گلـــه

 .

.

. 

عید اومده... عید اومده... بــَـهــــــــــاره

هرچی از خدا میخوایی برات هدیه بــیـــــــاره

 *  *  *


 
دفتر ایام هجران بسته شد
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: مَـنـآنـه ها ،عکس

 دیــگــر ایــــــام فـــــراق یـــــار را 
بـا وصـالش پـشت سر بـگذاشتـم

دیــده ی بـیــدار و بـانــگ نـالـه را 
بـهـر مـرغـــان سـحــر بـگـذاشـتـم
 

رشـتـهء دلهـا بهم پـیـوستـه شـد
دفـتـر ایــام هـجـــران بــسـتــه شـد

* * *

 در حال حاضر که پای این دفتر نشسته ام و میخواهم چند کلامی از روزهایی که گذشت و حال و هوایش در طول چند سال اخیر عمیقا بی مثال بود، بنویسم، دقیقا

سـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـی  ر و ز

از لحظه ای که یارم به من پیوست میگذرد !

* * * 

هنوز هم باورش برایم سخت است..

هرگاه او را متمرکز پشت میز می بینم که آرام و دقیق مشغول درس است،
هرگاه می بینمش که روبروی من نشسته و غذا میخورد،
هرگاه بیرون میرویم و قدمها و قامت بلندش را کنارم حس میکنم، 
فکرم به او خیره می شود و قلبم گویی آرام با ضربان قلبش می تپد..
 
در این مواقع تمام سعیم را می کنم که حتی لحظه ای نبودنش به ذهنم خطور نکند، 
که لحظه ای به این فکر نکنم اگر الان نبود، چه.!؟

گویی که فکرش هم عقلم را در کابوسی تاریک و مطلق می بلعد، وحشت زده میشوم، و همان لحظه تمام وجودم سجده ی شکر میرود.. 

* * *  

چقدر "زمان"، وقتی در آرامش و دور از دلهرهء "ندانستن" هستیم، زود میگذرد..

آرامش ِ اینکه دیگر "میدانم" پیش من می ماند! 

آرامش ِ اینکه مدتیست درگیر معجزه و رحمت بیکران الهی ام!

آرامش ِ اینکه بعد از مدت ها "ـعُــسـر" بلاخره "یُـسـر" از سفری طولانی رسید! 

* * * 

این روزها.. اگر آن معجزه رُخ نداده بود.. میتوانست طور دیگری باشد،

میتوانست باز هم در نالهء غم انگیز "ندانستن" که در دلِ هر شب، تپش میگرفت سپری شود،

میتوانست باز هم ساعت ها در حضوری اجباری در شبکات اجتماعی که وقت، انرژی و خلقمان را تنگ می کرد سپری شود،

میتوانست باز هم در تکاپوی و پیگیری متداول در اینجا یا در وطن، بین این اداره و آن اداره و از این شهر به آن شهر سپری شود،

میتوانست باز هم در یک "بی جوابی" تکراری و حس خفقانی که نمیشد فریادش را به جایی بُرد سپری شود،

* * *  

و  چـقــــدر  طـولـانـی  بـــود  ایــــن  انــتــظــار ِ  بـی مـلـاحـظـه،

چـــقـــــــدر  خـــون  دلــ  خـوردیـــم  و  نـشـــدـ ـ ـ 

.

.

و . چـ ه . نـ اگـ هـ ان . فـ کـ رش . ر ا . هـ م . نـ مـ ی کـ ردیـ م . و . شــــــــد 

* * *


 
خواهم نوشت..
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: مَـنـآنـه ها


* میدانم خیلی وقت هست که چیزی ننوشتم، پوزش مرا بپذیرید.. دلیلش گفتنی نیست..

* در واقع میشود گفت مثل هر فردی (با شرایط خودش) زندگی برایم در این مرحله که هستم روی دور پیچ های تند افتاده است و سر هر پیچ بدجور انرژی از "ما" میگیرد..

گویا میخواهد به درستی برایم هجی کند که "همیشه آنطور که ما میخواهیم پیش نمیرود".. یا اینکه "همیشه آنقدری که پول میدهیم، آش نمیخوریم.." (حداقل فعلا نه!).. و این نه یک بار بلکه روی دور "تکرار" است..

به هر حال سربسته خواهم گفت.. با ذکر شرایط و قوانین اینجا برایتان خواهم نوشت.. تا شاید اندکی مصیبت های این کشور کوچک را بیابید و شاید از خیرش بگذرید..

نماهایی از استان فارس که در آخرین سفرم به ایران بلاخره توانستم
از کوی اش گذری 2-3 روزه داشته باشم 


 
آخ تو شب یلدای منی
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: شعر ،عکس

بعد از سال هـــاااا شب یلدا را ایران کنار خانواده و البته "یار" بودم :)

خودش برایم فال زد و با صدای نابش خواند:
 

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سلیمان نیز هم

 

* پی نوشت:

* با اینکه سخت مریض شده بودم و گلو درد و سرفه و بی صدایی گریبان گیرم شده بود، ولی جای شما خالی بسی انار خوردم و چشمهایم را از ترشی و ملسی ِ دانه هایی که زیر دندان هایم منفجر میشدند بهم میفشردم!

* عنوان پست آهنگی هست که احتمالا خیلی از شما هم در شب یلدا از طریق تلگرام یا الباقی شبکه ها دریافت کردید.. شعرش ساده است ولی به طرز دلنشینی آدم را عاشق تر میکند، طوری که دلت میخواهد به صورتش خیره بشوی و تا بناگوش بخندی و شاید ابروهایتم هم بالا و پایین ببری..

* باید همچنین یادم بماند که از اواخر سپتامبر دلم میخواهد خاطره بسیار ویژه ی مراسم عروسی یک دوست سوئیسی بسیار عزیز را اینجا بنویسم.. الحق مراسم و برنامه ریزی اش پستی جداگانه، مفصل و مصور میطلبد..

* به قول مادرم مراقب خوبی هایتان باشید :)

* In God We Trust


 
← صفحه بعد