من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

چهارده
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مَـنـآنـه ها
 
باران های چتر کُش
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: عکس ،روزانه ،لوزان

از امروز صبح باد خیلی تندی وزیدن گرفت، جایی که من بودم، طوری صدای باد میرسد که انگار کنار اقیانوسی طوفانی بوده باشم و صدای برخورد موج های عظیم به ساحل چنین صدایی راه انداخته باشد.. هوا ابری ِ ابری.. کم کم شروع به باریدن گرفت.. بارانی تند و تیز..

وقتی آماده شدم برای برگشتن، گفتم من این "چتر" را با خودم میبرم. چتری که هم من هم "ز" خیلی دوست داشتیم و عمرش در کمال تعجب به 5 سال میرسید.. بسیار شیک و مقاوم.

قدم های اول را که برداشتم، گفتم خدا به خیر کند.. اتوبوس را گرفتم و 5 ایستگاه بعد پیاده شدم. نمیدانم چطور باریدن باران را توصیف کنم.. بارانی نبود که خوش و نرم ببارد.. آسمان عصبانی بود و با باد درافتاده بود!! در همه ی جهت های ممکن مبارید و میوزید.. من چتر را هی دور سرم میچرخاندم که از جهت برعکس باد در امان باشد.. یا به صورت پاهای خم شده راه میرفتم که کمتر باد زیر چتر برود.. مبارزه ای بود خودش!

خلاصه در همین حال جنگ بودم که دیدم خانمی مخالف جهت من در حرکت بود و یعنی مخالف جهت باد و باران.. به یک قدمی من که رسید، با حالتی آشفته گفت : Mais c'est affreux.. و ناگهان چترش برگشت واژگون شد.. من هم با تایید گفتم : oui, c'est horrible.. کمی جلوتر رفت و چتر برگشته اش مقابل جهت باد قرار گرفت و دوباره به حالت اولش برگشت.. 

از او 50 قدمی دور شدم و در این فکر بودم که مبارزه ام دارد جواب میدهد و به زوری به خانه میرسم.. چشمتان روز بد نبیند، چنان چترم برگشت که میله های محافظ پارچه اش هم درهم شکست!!

و چنین شد که عمر این چتر، امروز غروب، زیر بارانی بد قلق، در لوزانی ابری و تاریک به پایان رسید.

 

* میدانم امروز در این شهر قتل عام بسیاری از چترها بوده!!

* نمیدانم از زمانی که اینجا هستیم، این چندمین چتریست که اینگونه طعمه ی باران های خشمگین میشود.. ولی میدانم چتر هر چقدر هم مقاوم باشد، بلاخره در مقابل این باران از پا در می آید، آن هم نه مسالمت آمیز.... فکر میکنم باید چتر چوبی بخریم!


 
من و خوراک مرغ
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: عکس ،غذا

روش پخت در ادامه مطلب


 
من و داروسازی
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: تحصیل ،داروسازی ،عکس

کمی با تاخیر مینویسم. اینکه در رشته ی داروسازی تحصیل میکنم را میگویم.. واینکه الان در دانشگاه ژنو هستم ولی قبلا در دانشگاه لوزان بودم.

خیلی چیزها هست که باید در مورد تحصیل در این رشته در سوئیس بگویم ولی نمیدانم از کجا شروع کنم.

داروسازی در سوئیس از آن رشته هاییست که هرساله دارد دانشجوهایش بیشتر و بیشتر میشود. دانشجوهایی از ملیت های مختلف.. و جالب اینجاست که تعداد زیادی از کشورهای عربی شمال آفریقا می آیند.. با اینکه دبیرستان را اینجا نگذراندند ولی با گذراندن یک امتحان ورودی مجاز به تحصیل در این رشته میشوند.. به حتم میتوانم بگویم نیمی از دانشجویان داروسازی یا عرب های تازه وارد هستند یا اصالتا عرب هستند و در سوئیس بزرگ شده اند.

(تجربه ی بزرگ از ملاحظاتم: Attention: عرب ها خدای قبولی در این رشته از راه تقلب هستند!)

داروسازی در پنج شهر از سوئیس تدریس میشود ولی نه به طور کامل. منظورم این است که سال اول را میشود در لوزان یا نوشاتل یا برن گذراند ولی برای سال های بعدی باید به دانشگاه ژنو یا دانشگاه زوریخ رفت. البته در برن میشود سال دوم را هم خواند. اکثر دانشجویان روانه ی ژنو میشوند چون ترجیح میدهند به زبان فرانسه ادامه بدهند تا به آلمانی.

من هم سال اول را در لوزان گذرانده و باقی را در ژنو میگذرانم. به امید خدا.

تعریف در این باب بسیار دارم.. نه تنها از درس ها و دانشگاه، بلکه از احساس و تجربیاتم در رفت و آمد به این شهر که نسبت به لوزان واقعا شهر است.. و همچنین در باب محیط دانشگاه که چرخشی 180 درجه دارد نسبت به دانشگاه لوزان و برای من یک شوک .. بهتر است این پست را به دو پست جداگانه تبدیل کنم..


 
دیر انتشار شده ها
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: روزانه

11 بهمن 1392 شب هنگام:

با پدر صحبت و احوال پرسی کردم. آخرش گفتم بابا میشه یه شعر خوب بخونید که شارژ بشم؟ گفت بله بله، در چه زمینه ای؟ مکثی کردم و گفتم : دلتنگی...

کمی فکر کرد و چند لحظه بعد با آوایی پدرانه و آرام و لطیف برایم دکلمه وار خواند :

پشت دریای دلم شهریست..

که یک دوست در آنجا دارم

هرکجا هست،

 به هر فکر، به هر حال،

عزیز است!

خدایا.. تو نگهدارش باش

******

خودم اینجا دلم در پیش دلبر

خدایا این سفر کی میرود سر

خدایا کن سفر آسون به فاءز

که بینم بار دیگر روی دلبر

---------------------------------------------------------------------------------------------

16 بهمن 1392 صبح هنگام

1) آدم گاهی دیر به یک سری نتایج میرسد و وقتی میرسد کلی طول میکشد تا باورش کند و پیاده اش کند. با اینکه میداند خیلی زودتر از اینها میتوانسته.... هـــی!! آدم است دیگر..

2) به زودی قرار است دو تا از درس های جذاب و سخت ترم قبل را تمام کنم بروند.. لزا از شما کائنات محترم خواهشمندم هرچه در توان دارید جمع کنید و مثبت هایش را به من بفرستید.. به امید اینکه بروند و دیگر پشت سرشان هم نگاه نکنند..

----------------------------------------------------------------------------------------------

زمستان امسال مثل سال های گذشته نیست. برف نباریده اصلا.. اخطار گرمایش زمین است شاید.. آب و هوا جابجا میشود .. چقدر جالب میشود که باران های فراوان اینجا برود وطن.. بعد انقدر ببارد که سرسبز شود.. سبز و کوهستانی.. دریاچه و رودخانه.. بعد اینجا گرم شود و همه برای هوای مطبوع بروند شرق.. از زمین همه کاری برمیاید..


 
انتشار نشده ها
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: روزانه
 
اگر... بودم
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مَـنـآنـه ها

این سرگرمی را در وبلاگ دوستی دیدم، خوشم آمد.

 

اگر ماهی از سال بودم : خرداد

اگر یک روز در هفته بودم : 5شنبه

اگر عدد بودم : 4

اگر جهت بودم : شرق

اگر درس بودم : ادبیات. آناتومی

اگر کشور بودم : ...؟

اگر شهر بودم : هر جایی که آب باشد و کوه باشد و آوای پرندگان

اگر همراه بودم : پایه

اگر نوشیدنی بودم : نوشیدنی خنک با برگ نعنا

اگر گناه بودم : ؟؟؟

اگر درخت بودم : بید

اگر میوه بودم : خرمالو

اگر گل بودم : شقایق سرخ

اگر آب و هوا بودم : آفتابی و خنک

اگر رنگ بودم : سبز

اگر پرنده بودم : قو

اگر حیوان بودم : پاندا. آهو

اگر صدا بودم : سکوت

اگر فعل بودم : بزن بریم

اگر ساز بودم : سنتور . سه تار

اگر کتاب بودم : زندگی نامه ام

اگر شعر بودم : خیـلـی زیاد است این یکی!! مثلا :  زیر و زبر بودم..

در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

در  اوج یقین اگرچه تردیدی هست / در هر قفسی کلید امیدی هست

 

شیرینی فراق کم از شور وصل نیست / گر عشق مقصد است، خوشا لذت مسیر

اگر قسمتی از خانه بودم : آن جایی که قرار است با سنگ و گل وبرگ هایم تزئینش کنم.

اگر شغل بودم : داروساز

اگر شی بودم : قاب عکس

اگر عطر بودم : Eclat d'amour

اگر بخشی از طبیعت بودم : سنگ در رودخانه

و بلاخره اگر حس بودم : لامسه


 
مرا فرزند درونم بس
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: لب کلام ،گوناگون

گاهی چشمم که به بعضی از وبلاگ ها می افتد میگردم ببینم نویسنده اش مرد است یا زن.. ببینم اگر زن است ازدواج کرده یا نه.. ببینم اگر ازدواج کرده بچه دارد یا نه.. ببینم اگر بچه دارد چطور دنیا آمدنش را توصیف کرده.

امشب تصادفا وبلاگی را خواندم که ظاهرن خیلی پر طرفدار هم بود و تعداد کامنت هایش بیش از هفتاد و هشتاد میرسید.. مادر شاغلی که عاشقانه همسرش را دوست دارد و پسر کوچکی هم دارد. انشالله خدا هرسه را برای هم نگه دارد همیشه.

بعد از جستجو پست تولد پسرش را پیدا کردم.. و انقدر تحت تاثیر نوشته و طرز بیانش قرار گرفتم که برعکس تفکر عقلانیم دلم خواست روزی کودکی از خودم داشته باشم.. عاشق بچه ها هستم.. مخصوصا بچه های دیگران :دی مخصوصا بچه ها تا چهار سالگی.. الان هم که این را مینویسم عکس دوقلوهای دوست داشتنی دایی جلوی چشمم است و دل ضعفه گرفتم برای دیدنشان!!

میدانم مادر شدن خیلی لذت دارد.. حس اینکه کسی از درون فرد دیگری میجوشد بی مثال و مانند است.. چیزیست که تا تجربه اش نکنی نمیشود درباره اش نگاشت.. حس نابیست که باید لایقش بود فکر میکنم.

ولی ..... اگر این دوران نه ماه و یکی دو سال بعد و شیرینی اش را در نظر نگیریم.. بعدش چطور؟؟ واقعا سخت نیست؟؟.. واقع بینانه که نگاه کنیم سخت میشود..خیلی سخت.. "سختی" که با همه سخت ها فرق دارد خیلی..  این موضوع انقدر حساس است که خدا میداند.. مسولیت بسیار حساس و ماموریت بسیار ظریفیست....  تصمیم به جای جانی که در ما جان میگیرد آن هم در این دوران آفت زا.. خیلی دشوار است.. به خودم که نگاه میکنم میبینم چقدر پدر و مادر شجاعی دارم.. یعنی همه ی پدر و مادر های ما شجاع بودند.. نسلی قوی و به معنای واقعی کلمه شجاع!!.. برعکس نسل ما .. که البته حق دارد شجاع نباشد..

نمیدانم طرز فکرم بعدها اگر عمری بود و شایسته ی تشکیل خانواده بودم چطور خواهد بود ولی میدانم از خودم خیلی سوال ها خواهم کرد.. مخصوصا از خود خودم!!.. چیزهایی که فقط به شخص شاهده مربوط میشود.. ریسک هایی که باید کرد.. فکرهایی که فقط از عهده ی او برمی آید چون حداقل بیست و سه سال خودش باهاش دست و پنجه نرم کرده و تمام پستی و بلندیش را هر روزه از عمق وجود چشیده و میچشد!..

مادرم همیشه میگوید خداوند وقتی به کسی سختی عطا میکند، صبر دو چندان هم عطا میکند.. خودش گفت من خیلی صبورم.. این باعث آرامش و خرسندی من است چون خودم هم همین عقیده را دارم.. (خود شیفته میشویم :دی) .. ولی همیشه "اما"یی هست دیگر.. نیست؟

 

* به دور از جوگیری عرض میکنم هم نسلان گرامی: به هر حال تصمیم گیری در این مورد بسیار سخت است. بسیار دانش و آینده نگری میخواهد.. تصمیم برای بوجود آوردن وجود و روحی دیگر ابدا راحت نیست.. تصمیمی که بعد از قدم اول، دکمه ی چی وجود ندارد؟؟ آفرین...

 

 


 
برای دستگاه گوارش
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: اطلاعات ،غذا

برنج خوردن زمانی واقعا لذت دارد که میدانی بهتر است نخوری.. بله! بعد از مدت ها برنج خوردم.. البته برنج اینجایی و از قبل آماده در پاکت!!  .. به هیچ وجه طعم و عطر برنج خودمان را ندارد ولی چه کنیم .. برنج های اینجا دانه ریز و بسیاااار دیر پز هستند.. ما همیشه برنج را از مغازه های هندی تهیه میکردیم.. اما از وقتی دست از برنج کشیدم دیگر هیچ..

به قول برادر گرامی برنج برای دستگاه گوارش سم است.. مخصوصا برنج های پلوپزی ما!!

خلاصه اینکه مدتیست ترک کردیم و تاثیراتش را خیلی زود دیدیم.. به علاوه برای آن گوش مالی هایی که دستگاه گوارش محترم از تابستان دو سال پیش اهدایم کرده بود کم کم راه حل پیدا کردیم..

بدترین آسیب برای دستگاه گوارش استرس است.. چیزی که متاسفانه میشه گفت با من همزاد است و به سختی میتوانم مهارش کنم.. بعد از استرس کم تحرکی و مصرف غذا های نشاسته دار و استفاده نکردن از مایعات و سبزی جات و مواد غذایی فیبر دار است..

تجربه ی شخصی نشان داده که موارد زیر تاثیر و نتیجه ی مثبتی دارند.

برای رفع استرس و اضطراب چای سبز و چای بابونه بنوشید. اگر نبود ، هر صبح یک ورزشی انجام دهید که شما را به نفس بیاندازد.. بعد با چیزی که به شما استرس میدهد دست و پنجه نرم کنید، اگر درس هست شروع کنید به خواندن.. و اگر .. این " اگر" خیلی طولانیست .. اجازه بدهید چیزی نگویم چون هنوز خودم راهش را پیدا نکردم..

برای مواد غذایی :

نوشیدن مایعات را زیاد کنید.. چای را نجوشانید بلکه در آب جوش چای خشک شده بریزید و کمی صبر کنید تا رنگ دهد.. و کمرنگ بنوشید.. شیر را گرم کنید و کمتر شیر سرد بنوشید.. آبمیوه ی سیب ننوشید... 

روزی پنج نوع میوه بخورید.. من موز، پرتغال، نارنگی، سیب و گلابی میخورم.. سیب را با پوست بخورید.. موز هم باید رسیده باشد یعنی سبز نباشد.. به هیچ وجه شیر و موز را باهم نخورید.. 

سالاد زیاد میل کنید.. کاهو ، خیار، گوجه، هویج، ذرت، کدو.. نان سبوس دار استفاده کنید و برنج را آبکش کنید.

و در آخر دو چیزی که واقعا تاثیر زیادی دارد یکی مصرف کیوی است و دیگری انجیر که به نظرم بهترین است!! فرقی نمیکند، انجیر تازه یا خشک یا شربت انجیر..

با توجه به این موارد کلا هر چیزی دوست داشتید میل کنید ولی مصرف این بالایی ها را زیاد کنید.

در ادامه مطلب خواص زیره را بخوانید.


 
ای بابا از دست من
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مَـنـآنـه ها

از خرید خانه برمیگردم.

فکر میکنم اگر پولدارترین آدم روی زمین هم بشوم، باز هم که به فروشگاه یا هر مرکز خریدی در هرجایی بروم، مدت ها جلوی یک ویترین یا یک چیز (خوردنی پوشیدنی بهداشتی etc....) بایستم و فکر کنم که آیا بخرم یا نه؟ آیا واجب و ضروریست؟ آیا ارزش دارد انقدر پول را برای فلان چیز خرج کنم یا نه.. آیا نمیشود این پولی که میخواهد پای این جنس برود جای دیگری برود؟.. آیا.. آیا ..آیا..

این است که کمتر زمانی پیش میاید از خرید کردن لذت ببرم.. کلا هزاران دلیل میتراشم که اگر نخری هیچی نمیشود.. ولی یک ور دلم هم که زبان نفهم است دلش میخواهد بگیرد دیگر.. و خب ور عاقل ترم از انبار کردن بیزار است.. از اینکه از یک چیز (حالا هرچیزی) چند مدل را یک جا داشته باشد..  

اینجا تخفیف ها آدم را گول میزنند.. ولی برای منی که هنوز هم هرچیزی میگیرم به ریال یا تومان حسابش میکنم کارساز نیست اکثرا..

از خسیسی نیست.. دلم میخواهد فکر کنم فلان مقدار را میشود جای بهتر و ماندگارتری خرج کرد..

البته گاهی هم که با "خوش خریدان" همراه میشوم دست و جیبم دچار توهم و جوزدگی میشود.. دیگه دیگه!

 * امروز از آن آفتاب هاییست که میشود رفت تا غروب کنار آب نشست و خیره منتظر محو شدن خورشید شد. حیف که این فرمول های رقاص نمیگذارند وگرنه جبران ویتامین دی میکردیم

× بعد نوشت : با یکی از دوستانم که 3 سال از من بزرگتر است حرف زدم.. بهش اینها را گفتم.. گفت اشتباه میکنی، یادت باشد تو فقط یک بار بیست و سه ساله هستی .. و یادت باشد وقتی پولدار بشوی هیچ کدام از چیزهایی را که الان دلت میخواهد آن موقع دلت نمیخواهد.. گفت میدانم به چه فکر میکنی..


 
فال دوست
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: شعر

یکی از دوستانم امروز از من خواست فالی برایش بگیرم.. این درآمد.خوشش آمد، من هم همینطور..

به تیغم گر کشد دستش نگیرم

وگر تیرم زند منت پذیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر

که پیش دست و بازویت بمیرم

غم گیتی گر از پایم درآرد

بجز ساغر که باشد دستگیرم

برآی ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات

به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند

که من از پای تو سر بر نگیرم

بسوز این خرقه تقوا تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرم


 
من و خوراک ماهی
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: غذا ،عکس

روش پخت در ادامه مطلب


 
خوشا نیروی هستی‌زای لبخند
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: عکس

خوشا لبخند شادی‌ آفرینان  

که شادی روید از لبخند اینان

 

*دلم برای هردو بسیار تنگ شده.. روز شماری میکنم برای دیدن و در آغوش کشیدنشان.. خداوندا سلامتی و عزت و طول عمر را برای همه ی پدر و مادر ها خواستارم.. لبخند ایشان، آرزوی من و آرامش بخش و انرژی دهنده ی جان فرزندان  است. به تو میسپارمشان!