من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

حتما از خستگیست
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: هذیان

* آنچه میخوانید هذیان ِ رشته های خاکستری درون کله ام، از روی خستگی محض است: جدی نگیرید!


آدم ها در شب به مرگ نزدیکترند. خستگی باعث میشود از این نزدیکی آرامش بگیرند و آرزو کنند آخر همه چیز باشد.

شاید از خستگی روز و درس و استرس و خروار برگه های دست نزده است که میشود راحت تر به آن فکر کرد.. که مثل خواب شیرینی بود کاش موقتی قلب نمیزد و دل شوره نمیگرفت و فکر به نا کجا آباد نمیرفت

شب سردست و آه ریشه ی مو بر درد و دست و رگ ناله های نامفهوم.. شاید از ناله ی رگ گردن است که احساس نویدش می آید بیشتر شب ها نوشتن و خیال کنار آب روان و زیر درخت لیمو و پرتغال و باغ و غار و جای دنج پنهانی و خلوت آسمان.. سر بروی چین و چروک بدون رودربایسی کشیدن بوی خانه و چای دم کرده و صدای لخ لخ کف پا رو فرش زمینه ی قرمز

فردا که بیاید.. ترس از ندیدن و لمس نکردن و هم از دیدن و دیده شدن و ای کاش گفتن

 دانست پاکی چیست و دل چیست و میداند انگشت به گل گیر کرده چیست و مغز بدتر از آن .. که چیست این هنر برعکس و ناخوانا

 کلمات میپیچند.. مثل یک کاموای سالها بهم ریخته اول ِ سرش همان اول ِ سر وسطیست که قبلا پاره شده و باید بگردی دنبال چار سر و ته.. مثل رشته های مغز که پیچ در پیچ جاده ی چشم سو سو میزنند به خیال ندیدن زواردررفتگی مطمئن و.. اطمینان از دیدنش تردید است

شاید از خستگیست.....