من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

امید به زندگی
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: گوناگون

پیرزنی 93 ساله در همسایگی ما زندگی میکند. او 60 سال است که در اینجا مستقر است. زندگی پر ماجرایی دارد که حتما روزی تعریف میکنم اینجا.

مهربانی های زیادی نسبت به ما دارد و ما هم او را به شدت دوست داریم. او آلزیمر دارد. ما را مدام باهم قاطی میکند.. برای همین تاریخ تولد یک به یک ما را جایی ثبت کرده و در هر تاریخ کارتی برایمان میفرستد و تبریک میگوید.

او مجله های Hebdo را وقتی میخواند پشت در می اندازد تا ما هم بخواینم و اگر نکته ی جالبی داشته باشد حتما آن را گوشزد میکند و  همچنین برای هر مراسم دیگری در صندوق پستی کارتی میگذارد.


مثل خیلی آدم های هم سن و سال خودش، خیلی به خودش میرسد و مراقب سلامتی اش است. میگوید باید در رفت و آمدم دقت کنم که آسیبی نبینم و اگرنه مرا به آسایشگاه میبرند و دیگر حق ماندن در خانه را ندارم.

خیلی سرحال است. وقتی ما را از دور میبیند، دستی تکان میدهد، لبخندی تا بناگوش میزند. به هنگام نزدیکی محکم ما را میبوسد.

برای مهربانی هایش تصمیم گرفتیم او را به خانه دعوت کنیم تا با دیگر اعضا هم بیشتر آشنا شود. او قرار بود هفته ی پیش بیاید، بعد همراه همان مجله، کارتی پشت در گذاشت که رویش نوشته بود نمیتواند بیاید چون قرار مهمی دارد و از ما میخواهد قرار را جابجا کنیم. یکی از ما برای اینکار نزد او رفت و با او صحبت کرد. او گفت دلیل نیامدنش ملاقات با یکی از دوستانش هست که 2 سال از او بزرگتر است و به تازگی دچار افسردگی شده. "میاید منزل من تا همه ی بعد از ظهر را با هم گپ بزنیم و از همه جا برای هم تعریف کنیم."

این مسئله همه ی ما را در خانه به خنده انداخت. اما واقعا امید به زندگی سوئیسی ها تحسین برانگیز است!!