من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

دل ِ تنگ
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: سنـتـورانـه ،عکس

وقتی برادر بعد از مدت ها از من میخواهد بنوازم.. با بغضی که فقط خودم میفهممش میخندم میگویم باور کن پاک یادم رفته.. ولی این خنده همان است که میگویند تلخ است و از گریه غم انگیزتر.. کار منم شاید از گریه گذشته و به آن میخندم.

ساز سلانه ساز من، چقدر دلم برایت تنگ شده، میدانی؟

وقتی مینشینیم به هم زل میزنیم و هیچ نمیگوییم.. تو چشمانت برق میزند. از زیباییست یا اشک؟ یعنی تو هم دلت تنگ ِ من شده؟

تو با من قهری، میدانم.. و من منت کش تو شدم ساز ساکتم..

دلم میخواهد نازت را بکشم ساقی ِ من! میدانم از دستانم که خیلی وقت هست دستانت را نگرفته و تنت را ننواخته دلخوری.. میدانم از اینکه خیلی وقت هست به حرف هایت گوش نکرده ام دلگیری.. آنقدر گوش نکرده ام که یادم رفته چگونه نطقت را باز کنم؟

رویی ندارم و از یاد برده ام چه باید بکنم تا دوباره بسرایمت.. تا دوباره تن ظریفت را لمس کنم..

گاهی فقط سعی کردم بی دلیل با ناخن هایم قلقکت بدهم، تو میخندی ولی شاد نیست خنده ات، دلت کوک نیست سازکم، حق داری.. چه کنم جز اینکه بند بندت را ببوسم و دوباره با آهی کشیده بلند شوم بروم..

 

قرار بود حداقل روزی سی دقیقه باهم باشیم.. این قرار را پنج ماه پیش با تو گذاشته بودم.. ولی میبینی؟ صبح ها قبل از طلوع خورشید خانه را ترک میکنم و شب ها خیلی دیر برمیگردم.. زمان باقیمانده قبل از خواب با خوراک، راز و نیاز و بهداشت به زود تمام میشود و من شاید تنها بتوانم تو را لحظه ای در آغوش بگیرم.. 

آخر هفته هم .... شرمنده ام ساغر من، از خستگی هفته خواب آلود و بعد از آن در حال دوییدن برای کارهای عقب مانده و تکالیف..

سازکم... دل من خیلی تنگت شده و هیچ شکلکی نمیتواند نشان دهد چگونه اشک حلق آویز چشمم شده.. چشم و دل تو چه؟