من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

هفته ای که گذشت 3
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: روزانه ،عکس ،غذا ،داروسازی

شب گذشته کمک به خواهر را به خواب ترجیح دادم. کمک خفنی بود خداییش!! ساعت 12:30 خوابیدم و دقیقا تا ساعت 7:30 صبح چشم باز نکردم.

این پست عکس هم دارد، در ادامه مطلب!

1) از روز اول هفته تا دیروز استرس یک امتحان را داشتیم با دوستان. امتحان روز جمعه صبح. امتحان بیوشیمی. این درس از آنهاییست که چند استاد دارد و امتحانش در خرداد ماه نیست. امتحانش به 3 بخش در طول دو ترم تقسیم شده. این بار هرچند خودم صدای استاد را ضبط کرده و تایپ کرده بودم ولی نت های یکی از بچه های سال های پیش را گرفتم که خیلی خوب بود. نمونه سئوال هم زیاد دیده و خوانده بودم. این درس پر بود از آزمایشات مختلف که باید یاد میگرفتیم. خلاصه هر زمانی بدست می آوردیم به بیوشیمی حمله میکردیم. شب آخر هم همراه "تاتا" (خواهرم) تقریبا همه ی چیز های مهم را مرور کرده و گویی از خود استاد بهتر بلد بودیم.

جا دارد همین جا خدا را شکر کنم برای داشتن "تاتایی" که دارم و میتوانم در این مواقع روی پایه بودنش حساب کنم. او خیلی انرژی مصرف میکند وقتی میخواهد چیزی را توضیح دهد و خیلی تاکید دارد که طرف مقابلش منظورش را فهمیده باشد. خیلی خوب توضیح میدهد.. اینطور کار میکردیم که یک موضوع را من برای او و یک موضوع را او برای من توضیح میداد.. همین چند ساعت خیلی مفید بود برایمان.. خیلی حس خوبی دارم وقتی باهم درس میخوانیم. گاهی وقتی چیزی را میفهمم انگار نقطه ی همیشه تاریکی در ذهنم بوده که یکهو روشن شده.. انقدر در این مواقع ذوق میکنم که دلم میخواهد محکم بغلش کنم و ببوسمش.. اما نمیدانم چرا خجالت میکشم..


خلاصه این که بار دیگر امتحان برای ما سوپرایز بدی داشت!! یعنی یک جورایی در تله افتاده بودیم.. چون ما خودمان را برای سئوالات خفن و توضیحات عمقی و زیاد آماده کرده بودیم (همانطور که در نمونه سئوالاها دیدیدم) ولی سئوالات چیزهایی ساده تر بود.. در حدی که به شخصه از دانایی زیاد گیج شده بودم و نمیدانستم چه بنویسم.. بلاخره نوشتم و نگذاشتم سئوالی خالی بماند ولی با لب و لوچه ای آویزان خارج شدم و یک راست رفتم کتابخانه، چون بیزارم از اینکه بعد از هر امتحان جواب سئوالات را با بچه ها چک کنم.. برایم مثل شکنجه میماند!

این هم عکس گوش های شنوا برای من در زمان تنها درس خواندن.. وقتی آدم برای کسی توضیح دهد بهتر میفهمد، عروسک ها هم میفهمند، چون با دقت نگاه میکنند و هیچ نمیگویند.. نگاه به چشماهای خشنش باشد، چنان موهای نرم و لطیفی دارد!!

2) آزمایشگاه این هفته هم خوب بود.. در دو روز مقدار غلظت کلسیم، منیزیوم، پتاسیم و سدیم را در یک نمونه از مایع انسانی آزمایش کردیم. و اطلاعات خوبی در مورد کمبود یا زیادی این مواد در بدن یاد گرفتیم.

باید کمی سریع تر کار کنم، چون از نظر بعضی از دوستان در چهره ی من استرس و عجله ای برای زودتر تمام کردن دیده نمیشود. میگویند وقتی تندتر کار کنی مجبور میشوی دقتت هم بالا ببری. البته فکر میکنم کمی از کندی گروهمان به خاطر دختر همگروهم هم باشد.. البته نتایج آزمایشمان تقریبا همیشه خوب درآمده!! اما خب شاید باید با کسی کار کنم که به من استرس وارد کند، مثل آزمایشگاه شیمی داروسازی، با "همان" دختر سوئیسی.. ولی احتمال میدهم خراب کاری ِ بیشتری کنم.

البته.. البته باید به دوستان عرض میکردم که به قول معروف چیزی که برای شما شده استرس، برای ما شده خاطره! یعنی باید میگفتم کجا بودید آن زمانی که من از شدت استرس چه شب ها و روزها نخوابیدم و مدام با استرس میرفتم سر کلاس و با استرس برمیگشتم به خان، چه عذابی که در محیط سخت و طاقت فرسای دبیرستان تحمل نکردم، درحالی که میدیدم هم سن و سالهایم رلکس این ور برو، اون ور برو دارند.. و بلاخره نتایج استرس روی سلامتم تاثیر گذاشت و "گوش مالی" ها شروع شد!

به قول یکی از نویسندگان وبلاگی: به طور خیلی مجازی: "آره خواهر..." 

3) همگروهیم از من پرسید تو چند سالته؟ گفتم چند سال میخوره؟ گفت ماکسیمم 19-20 سال.. خندیدم گفتم حدس میزدم، ولی نه 3 سال بیشتر! گفت نه؟؟؟ گفتم باور کن! گفت اصلا بهت نمیاد.. گفتم تو اولین نفری نیستی که این رو میگی، خیلی های دیگر هم همین نظر را دارند.. گفت فکر میکردم از "تاتا" هم کوچکتر باشی! گفتم این هم جدید نیست.. 

بلاخره به این نتیجه رسیدم که بهتر است فکر کنم، چقدر خوب که از سن واقعیم جوانتر به نظر میرسم. امیدوارم همینطور ادامه بدهم!

4) گوشی همگروهیم یک سامسونگ اس 3 هست، هفته ی پیش دیده بودم که یک ترک بزرگ روی شیشه اش افتاده؟ با تعجب پرسیدم چی شده؟؟ با بیخیالی گفت هیچی از دستم افتاده! گفتم باید بیشتر مواظب باشی، حیفه..

این هفته دیدم صفحه اش ترک های بیشتری برداشته!! با تعجب پرسیدم چی شد دوباره؟؟ با حالتی آشفته و کمی طلب کارانه گفت :Ah, mais c'est à cause de toi!!l .. یعنی به خاطر تو و تقصیر تو بوده.. بعد هم با همان لحجه ی غیر فرانسوی و تلفظ "ر" بجای "ق" .. با حالتی جدی گفت خواهش میکنم دیگر در مورد گوشیم چیزی نگو و اصلا کلا به من از این حرف ها نزن، من خیلی خرافاتی هستم و خیلی زود امواج منفی را جذب میکنم.. مثلا اگر تو یا هرکسی چیزی راجع به پاهام بهم بگه، فرداش یک بلایی سرشون میاد.. یک بار کسی به من گفت: چقدر تو پوست لطیفی داری و من فرداش تمام بازوم پر از جوش شد! ............ خلاصه گفتم چشم چشم دیگه ساکت

5) آب و هوا، اگر چشم نزنم خوب و ملایم شده، دمای هوا تا 18 درجه هم رفت. برعکس پارسال که برای همین دما تا اواخر ماه می صبر کردیم. خورشید واقعا انرژی بخش است. صبح وقتی چشم باز میکنم و اتاق را نورانی میبینم خیلی ذوق میکنم تا اینکه تاریک باشد و آسمان ابری و بارانی!

ما هم بلاخره سبزه سبز کردیم.. یعنی خواهری زحمتش را کشید، از مادر پرسیدیم و دست به کار شدیم. ولی فکر نمیکنیم برای روز عید آنطور که باید رشد کند.

 

6) آخر هفته ی گذشته برای اولین بار یک غذای سوئیسی الاصل درست کردیم.. غذای معروفی به نام "فُندوو" که فقط با پنیر است.. یعنی در واقع پنیر آب شده (Fondu) است که با تکه های نان و چنگال های درازی صرف میشود. معمولا اینجایی ها پنیر را آب میکنند و یکی دیگر از مواد طعم دهنده ای که اضافه میکنند، ماشعیر الکلی هست.. ولی ما فقط اندکی آب اضافه کردیم. این غذا ظرف مخصوصی دارد، همین که در عکس مشاهده میکنید. مورد دیگر اینکه "فُندوو" را دو یا سه بار در سال درست میکنند، برای اینکه غذای بسیار چرب و سنیگنی ست!


7) امروز هم که با بچه ها بودیم، "تاتا" و همسرش تصمیم گرفتند شله زرد درست کنند، به نیت شهادت حضرت زهرا (س) و شب ببرند حسینیه ای که در شهر لوزان توسط ایرانی ها و افغانی ها اداره میشود. سه قابلمه در اندازه های مختلف آماده کردند، حس خوبی داشت، هر کداممان هم بهم زدیم و نیتی کردیم.. بعد هم در ظرف یک بار مصرف ریختیم و بعد از سرد شدن، تاتا تزئین کرد و ما آلمینیوم کشیدیم. بسیار خوش طعم و عطر شده بود.. با اینکه فکر میکردیم افراد بیشتر از 60 نفر نباشند، ولی بودند و خب متاسفانه به همه عزیزان نرسید.

8) خب میماند صحبتم راجع به این هواپیمای ماجراساز ِ بوئینگ 777 که ایشالله در یک پست جدا مینویسم، این یکی به اندازه کافی زیاد شد.

9) لازم است چیزی را با شما دوستان درمیان بگذارم.. من خیلی به کامنت هایی که خوانندگان مینویسند حساس هستم. همیشه (از بهار گذشته) هم سعی میکنم طوری بنویسم که خواننده ای را به واکنش بد وا ندارم. اما این بار که قسمت نظرات جدید را باز کردم، یک ناشناس یک پیام خیلی زشت و دور از ادب گذاشته بود. با این شناسه : 2.147.102.232. سریع پاک کردم ولی خیلی ناراحت شدم.. واقعا چرا؟

اینجا فضایی سرگرم کننده و دور از تشویش درس و کار است برایم. تازه قسمت نظرات را باز کرده ام و از نظرات دوستان بهره میبرم. ولی میخواهم بگویم اگر باز هم از این موارد پیش بیاید، متاسفانه این قسمت را دوباره غیر فعال میکنم.