من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

هفته ای که گذشت 5
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: روزانه ،داروسازی

گزارش دو هفته پیش را با تاخیر مینویسم. چون خودم را برای امتحان آزمایشگاه آماده میکردم.

اصلی ترین قسمت هفته مثل همیشه مربوط بود به روزهای 4شنبه و 5شنبه است که آزمایشگاه داریم. البته این هفته آخرین آزمایش ها بودند که باز به نوعی ماجرا ساز بود.

1) دوشنبه در کمال تعجب وقتی در قطار بودم، برف بارید.. همون اصطلاح مکتب رفتن حسنی ِ ... والااا

2) روز چهارشنبه باید مقدار ماده ی دارویی به نام "بَنزُدیازِپین" را در محلولی بیولوژیک اندازه میگرفتیم.. این ماده به عنوان یک روان گردان محسوب میشود که از مشتقاتش برای درمان استفاده میکنند، زیرا که خود دارو خیلی سریع باعث وابستگی میشود و هوش و حواس را از آدم میگیرد و مثلا باعث ناهشیاری در زمان رانندگی میشود.. این بار هم از همان دستگاه HPLC استفاده کردیم ولی این دفعه 3 دستگاه بود که میتوانستیم زودتر پیش برویم. من سعی داشتم همه ی مراحل را به درستی انجام بدهم که وقتی محلول را در دستگاه تزریق میکنیم، آنالیز کامپیوتری بی نقص باشد..


خلاصه دقت و توجه زیاد من باز کمی خرابکاری به بار آورد که البته تقصیر من هم نبود.. ما برای این آزمایش نیاز به 4 لوله ی آزمایش شیشه ای داشتیم. دو گروه دیگر 4 لوله را شبیه هم داشتند ولی ما نه! تازه سر یکی از لوله ها هم ترک خورده بود.. خلاصه گفتم عیبی ندارد با همین انجام میدهم.. چون میدانستم اگر ازاسیستنت ها بپرسم میگفتند به اندازه کافی نیست، باید صبر کنید یک گروه تمام کند بعد شما استفاده کنید.

در این 4 لوله به علاوه ی ماده ی تحت آنالیز باید ماده های دیگر اضافه میکردیم بعد با یک دستگاه به نام "وُرتکس" به شدت هم میزدیم و بعد هم سانتریفوژ میکردیم.

از قضا همان لوله ای که بالاش ترک خورده بود، باعث مشکل شد! وقتی داشتم هم میزدم مقداری از محلول از بین رفت چون ترک بیشتر شد و ریخت.. بنابراین نمیتوانستم برای سانتریفوژ استفاده اش کنم چون سطحش پایین تر از بقیه بود و تعادل را بهم میزد.. تعادل در سانتریفوژ خیلی مهم هست. خیلی! 

برای همین بعد از مشورت با اسیستنت، لوله ی یک گروه دیگر را گرفتم و جابجا کردم.. وقتی 4 لوله را در سانتریفوژ گذاشتم، مطمئن بودم در تعادل کامل هست.. و حتی از اسیستنت هم پرسیدم و اوکی داد.. باید 4 دقیقه میچرخید! بعد از دو دقیقه صداهای وحشتناک از درون دستگاه شنیده میشد که من سریع اسیستنت را صدا کردم.. آمد دستگاه را خاموش کرد و صبر کرد متوفق شود و بعد که بازش کرد، دیدیم یکی از لوله ها پودر شده.. با اینکه من همه موارد را برای تعادل رعایت کرده بودم ولی به احتمال خیلی زیاد این لوله پودر شده را کمی بیشتر در جایش فشار دادم و همین باعث شده که از دور خارج شود و در ضربت با دیواره ها بشکند..

بوی اتیل استات همه جا را گرفته بود! خلاصه تمیز کردن دستگاه و از دست دادن زمان ماند با خودم.. البته نه زیاد چون اسیستنت خودمان داشت هنوز با کامپیوتر ور میرفت که برنامه آنالیز را راه میاندازد..

ما هم چون یکی‌ از لوله ها از بین رفته بود و 3 محلول دیگر هم فقط 3 دقیقه چرخیده بود، با دوستم که در گروه کناری هماهنگ کردم که از محلول‌ انها استفاده کنم. ولی به اسیستنت چیزی نگفتم چون در جریان سانتریفوز هم نبود.

خلاصه اینکه آزمایش خوبی نبود اصلا.. وقتی‌ هم رفتیم با کامپیوتر کار کنیم و محلول ها را اندازه بگیریم، نمودارها چیزی دورتر از حد انتظار ما و اسیستنت بود.. چپ چپ نگاهمان کرد که یعنی چی کار کردید؟؟ ما هم گفتیم که همهٔ محاسبت را درست انجام دادیم و محلول‌ها هم درست آماده کردیم.. نمیشد راستش را گفت واقعا!!

ایشان هم گفتند شاید مشکل دستگاه باشد پس.. به هر حال شما نمیتوانید این نتایج را استفاده کنید و نتایج یک گروه دیگر را در اختیارتون میگذارم...

3) آزمایش روز دوم خیلی جالب تر و قابل فهم تر از قبلی بود.. باید مقدار الکل (یا اتانول) را در خون اندازه میگرفتیم. از یک دستگاه شبیه HPLC استفاده کردیم ولی به این میگویند GC چون به جای مایع، گاز تزریق میکنیم در دستگاه.

در قوانین سوئیس آمده که اگر غلظت الکل در خون یک فرد بیشتر یا مساوی با 0.5 گرم در کیلوگرم باشد، آن فرد "مست" محسوب میشود و نمیتواند رانندگی کند.. ما باید اندازه میگرفتیم و آخرش میگفتیم آیا از این مقدار بیشتر است یا کمتر و الی آخر...

4) خوشحالم که آزمایش های این درس به پایان رسید ولی نگرانی دیگرم از آن است که هفته ی دیگر یک امتحان شفاهی دارم از همین آزمایش ها که یک سوم نمره حساب میشود و بسیار اضطراب دارد!! چون شفاهیست..

از دو هفته ی دیگر آزمایش ها بخش شیمی فارماسوتیک شروع میشود.. و چون آزمایش هاییست سخت تر از چیزی که قبلا انجام دادیم و گزارش هایی که تا 15 صفحه میرود، زمان کمتری خواهم داشت برای نوشتن گزارش هفتگی..

5) باید این همگروهم را ترک کنم و به همگروه قبلیم بپیوندم.. یعنی باز هم فکر میکنم جای انتخاب داشته باشم ولی فکر میکنم باید بین بد و بدتر، بدتر (همان دختر سوئیسی) را انتخاب کنم، چون به نفعم هست.. زیرا که به یک نفر احتیاج دارم که کمی جدی تر باشد (هرچند این سوئیسی چند درجه بیشتر است ولی چاره ای ندارم).. بهتر است با کسی باشم که کمتر دم به دقیقه بگوید من نمیفهمم و کمی‌ فرزتر باشد چون من هم تشویق میشوم به فرز بودن.

6) پدر عزیزتر از جانم نور و صفا را با ورودش به خانه آورد.. بلاخره خوراکی های از آب گذشته و آجیل و شیرینی عیدمان را هم رسید.

7) یک شنبه شب یک مهمان بسیار عزیز داریم.. یک مهمانی که وجودش و حسن نیت و عملش به تاریخ پیوست.

8) سرفه های فصل بهاری از سر گرفته شده.. حساسیت بهاریست که به مرور زمان محو میشود.