من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

دندان هایی که میروند
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: خاطرات

امروز صبح به مدت 2 ساعت و ربع زیر دست دندان پزشک بیمارستان بودم. میخواهند پُل بزنند.

میدانی؟ آمپول بیحسی را تا نزنی نمیدانی چه حس مزخرفی دارد!! آنهم نه یک بار، بلکه 6-7 بار از یک جا درش بیاورد و یک جای دیگر فرو کند .. و هی تکرار کند: نفس عمیق بکشید.. و تو هم نفس هایت با تک سرفه هایی که نمیخواهند دست از سرت بردارند قاتی میشوند و نهایتا گلوله های اشک از گوشه ی چشمت غلت میخورند و در آن حالت خوابیده به سوراخ گوشت که میرسند.. مو به تنت سیخ میشود..

دکتر میپرسد خوبی؟ تو هم با لبی که احساس میکنی دارد هی باد میکند میگویی "خوبم" ولی صورتت میلرزد.. دکتر میفهمد از آمپول بیحسی بیزاری و میگوید : میفهمم! حق دارید ولی اینطوری دیگر دردی حس نمیکنید.. دلم میخواهد بگویم مزخرف تر از این چیست؟... 

بعد هم شروع میکند به برداشتن و تراشیدن و کشیدن و گذاشتن "تاج جدید"... 

این شعر که هی در سرت میچرخد را مسمم ترت میکند:

دانی که چـرا طـفـل به هنگام تولد / با ضجـه و بی تابی و فریاد و فغانست

........

زانست که در لوح ازل دیـده کـه عالم / بر عالمیان جای چه ذل و چه هوانست

داند که در این نشئه چه ها بر سرش آید / بیچاره از آن لحظه ی اول نگرانست