من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

مسیح باز مصلوب
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: کتاب

نوشته شده در تاریخ : 17.11.1389

آن زمان هنوز شروع نکرده بودم به کتابی نوشتن


اگر یادتون باشه قبل از اینکه برم گفتم دارم کتاب "مسیح باز مصلوب" رو تموم می‌کنم و دوست دارم نظرم رو درموردش بگم.

اول اینجا یه خلاصه از ویکیپدیا رو که‌ خودم هم کاملش کردم براتون میزارم.

این کتاب رمانی است نوشته نیکوس کازانتزاکیس. این کتاب به کوشش محمد قاضی در سال ۱۳۴۹ خورشیدی به فارسی برگردانده شده‌است.

محل وقوع داستان یکی از روستاهای یونان است که توسط «آقا»، حکمران منصوب از طرف دولت عثمانی، اداره می‌شود.

مانولیوس نام شخصیت اصلی این رمان می‌باشد که طی یک آماده سازی برای نمایش عید پاک، الگوی خود را مسیح قرار داده ‌است. سه نفر دیگر هم نقش های دیگری را به عهده دارند. داستان کلی رمان روایت کنندهٔ داستان زندگی وی و تلاش‌ها و کوشش‌های اوست برای رها کردن دنیای مادی و از جمله نامزد خود و همچنین از درخواست ها مقابل یک زن بدکاره که بعدها عاشق خلق خوی روحانی مانولیوس میشود و او هم پا به پایش برای کمک به مردم تلاش می‌کند.


آقا، اختیاردار جان و مال و ناموس اهالی این آبادی است ضمن این‌که در روابط خصوصی آن‌ها دخالتی ندارد. اختلاف بین آقا و ساکنان زمانی آغاز می‌شود که «یوسفک»، پسربچه ای که آقا از ترکیه آورده‌است و مونس ساعات خوش اوست، به قتل می‌رسد. مانولیوس خود را قاتل معرفی می‌کند ولی آقا حرفش را باور نکرده و او را به زندان می‌اندازد.

در این میان زن بدکاره برای نجات جان مانولیوس خود را قاتل معرفی‌ می‌کند و آقا او را به ضربهٔ چاقو میکشد. دست آخر هم قاتل پیدا شده و به در آویخته میشود.

بزرگان روستا که همه فقط ظاهر روحانی داشتند و به مانند شیطان صفتان بودند، مانولیوس را از روستا بیرون راندند... او هم به پناه آورندگان یونان - که چندی قبل از آن بعد از ناامید شدن کمک بزرگ دهکده به کوه "ساراکینا" رفته و اقامت گزیده بودند - پیوست.

در این میان، یکی‌ از یاران مانولیوس که فرزند رئیس دهکده بود و تمام ثروت او را به ارث برده بود... قصد داشت آن را به اهالی ساراکینا اهدا کند... ولی‌ با مخالفت زیاد بزرگان ده مواجه شد و دیوانه خطاب شد و به این سبب اموالش را از او گرفتند.

اهالی ساراکینا چون چیزی برای خوراک و پوشک نداشتند روز به روز ضعیف تر میشدند و از بین می‌رفتند. بعد‌ها در جنگی که بین این اهالی و دهکده پیش آمد، آنها خانه ها را به آتش کشیدند و اموال ثروتمندان را دزدیدند و قسمتی‌ از مال خود را به زور پس گرفتند.

ولی‌ این ماجرا بزرگان را به شدت عصبانی کرد و گفتند مسول تمام این درگیریها مانولیوس هست... پس از آقا خواستند تا او را به آنها بسپارد تا از بینش ببرند... آقا اول مخالفت کرد چون از ذات پاک مانولیوس خبر داشت ولی‌ حوصلهٔ بحث و دعوا و درگیری را نداشت... به خاطره همین مانولیوس را خاند و گفت با حرفایت مرا عصبانی‌ کن تا وقتی‌ تو را به آنها سپردم، خیالم راحت باشد. او هم که فرصت را برای فداکاری مناسب دیده بود همین کار را کرد و آقا او را به دست بزرگان سپرد... مانولیوس را به کلیسا بردند و از او اعتراف گرفتند و بعد او را به طرز فجیعی مورد ضرب و شتم قرار داده و کشتند...

کازانتزاکیس در این رمان با موشکافی، تضاد بین حاکم ترک و رعایای یونانی را با طنزی دلنشین به تصویر کشیده... و از سوئی دیگر اتحاد این دو را برای حفظ منافع مشترک و سرکوبی جنبش نوخاسته‌ای که به مذاق متعصبین کلیسا نا خوش آیند است، نشان می‌دهد.

این کتاب تصویری گویا از عناصر موجود در جامعه و نماینده بینش‌های گوناگونی است که به نام‌های ناسیونالیسم، سوسیالیسم، سرمایه داری، فودالیسم و انقلاب در جایگاه مخصوص به خود اعلام موجودیت می‌کنند.

با نکته‌هایی‌ که "ویکیپدیا" اشاره کرده بسیار موافقم.

اگر بخوام نظر خودم هم کمی‌ توضیح بدم اینطوری میگم:

به نظر من چیزی که در این کتاب زیاد دیده میشد و محور اصلیش هم بود، "بالا و پایین شدن آدماش" بود.

آدم‌های داستان به ۲ دستهٔ بزرگ و کلی‌ تقسیم شدن. آدمایی که در جوامع الان هم کم نیست - به خصوص در صدر دولت‌ها و قدرت‌ها - کسایی‌ که نشون دادند  تا چه حد انسان میتونه پست و رزل باشه و به اسم دین و خدا هر حکمی رو به هر کسی‌ بده و هر قانون و قضاوتی رو انجام بده و بگه من از زبان خدا حرف میزنم.

و آدم‌هایی‌ که تونستن حتا با این وضعیت نا گوار "روح" سالم به در ببرند و نشون دادند انسان میتونه انقدر به معنویت و پاکی‌ و ایمان برسه که هیچی‌ حتا مرگ هم براش مهم نباشه.

به این نکته هم توجه کنیم که در آخر این ۴ نفر که قرار بود خود را برای یک نمایش آماده کنند، خود به خود نقش‌هایشان به واقعیت تبدیل شد و هر کدام خلق و خوی حواریون رو گرفتند. همونطور که پدر ساراکینا هم اشاره می‌کنه : حتی نقش "یهودا" هم به درستی‌ اجرا شد.

و همچنین اهالی و بزرگان دهکده بدون اینکه خودشان متوجه باشند نقش‌هایشان را به خوبی‌ عمل کردند و دقیقا همان صحنه‌های زمان حضرت "مسیح" رو زنده کردند. به خصوص موقعه ای که رفتند و از آقا اجازه خواستند تا مانولیوس را تحویل آنها بدهد.

از خوندنش لذت بردم. شما هم هرچند اینجا خلاصه‌ای از داستان رو خوندید ولی‌ اگر بخونید جذابیتش بیشتره. کتابش ۶۵۰ صفحه است ولی‌ به نظرم ارزشش رو داره.