من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

هفته هایی که گذشت
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: روزانه ،داروسازی

خیلی وقت هست که ننوشتم. روزهای آخر نزدیک است و وقت من کم!

خلاصه که بخواهم بگویم میشود این:

1) دوره ی آزمایشگاه جدید شیمی 4 هفته است شروع شده. آزمایش های اول بسیار خسته کننده و گیج کننده بود چون محاسبات زیادی میطلبید و دقت فراوان در انجام آزمایش. هم گروه من تغییر کرد، یعنی همان دختر سوئیسی هست دوباره. این بار بهتر از قبل باهم کنار میاییم و بیشتر میخندیم.

با اینکه تئوری را خوب میفهمد و محاسبت را خوب انجام میدهد ولی در بخش عملی ضعیف است، گاهی خیلی ضعیف. توجه کافی ندارد و زیاد نشانه نمیگذارد. برای مثال برای دو آزمایش اول ما باید تعداد زیادی محلول آماده میکردیم با غلظت های متفاوت! و باید روی هر ظرفی که استفاده میکردیم با ماژیک حتما مینوشتیم. اما او نمینوشت.. و من باید هی کنترل میکردم الان دارد چی را با چی قاتی میکند!

اشتباه دیگرش در بخش نوشتن گزارش بود. من برایش یک گزارش مشابه از یک گروه قدیمی فرستاده بودم که ببیند چطور باید بنویسد و ایده بگیرد ولی خانم خیلی شیک برداشته بود همه ی جملاتشان را واو به واو در گزارش نوشته بود و برایم فرستاد و گفت من قسمت خودم را انجام دادم. بقیه را من باید انجام میدادم.


وقتی قسمتش را خواندم داشتم شاخ درمی آوردم از حیرت. او حتی به خودش زحمت نداده بود نام مولکولی که آنالیز کرده بودیم را از فایل های جزوه ببیند و نوشته هایش را براساس آن تغییر دهد.. خیلی تعجب کردم! از او همچنین کاری بعیید بود.. چون اینجوری کپی پیست کردن،آن هم در گزارش آزمایشگاه معادل است با صفر!!!

عصبانی بودم و نمیتوانستم دیگر بهش اعتماد کنم! این شد که 14 صفحه گزارش خسته کننده را نشستم از اول نوشتم و صحیح کردم. شب که شروع کردم، تا ساعت 7:30 صبح بیدار ماندم که تمامش کنم. قبلش هم نخوابیده بودم! دقیقا شد 24 ساعت!!

آدم وقتی زیاد نخوابد دیگر خوابش نمیبرد. 

روز مادر بود آن روز.

2) یک هفته تعطیل بودیم. عید پاک بود. سعی کردیم با تاتا درس ها را مرور کنیم! ولی حجمش خیلی زیاد هست. برنامه ای که ریخته بودیم موفقیت آمیز نبود متاسفانه.

3) سشنبه بعد از تعطیلات امتحان ایمونوهماتولوژی داشتیم. 2 روز و نیم برایش وقت گذاشتیم.. این درس یک واحد دارد و فقط یک "validation" هست، یعنی پاس کردن.. امتحان خوب شد خدا را شکر ولی خیلی حیف است که این همه وقت و انرژی که میگزاریم برای چنین درس هایی و آزمایشگاه هیچ کدارم وارد کارنامه نمیشود.

4) همان روز بعد از امتحان وقتی از ژنو برمیگشتم، کمی خوابم برد در قطار، وقتی پیاده شدم و پله های ایستگاه را پایین آدم، یک هو چشمم افتاد به معلم زبانم، در سال اولی که رسیده بودم اینجا. اسمش محموده زکریا است.. اهل افغانستان ولی زاده شده در اینجا! با خانواده. هنوز مقدار فارسی "گپ" میزند.. وای چه خاطرات خوب و دلنشینی داشتیم آن سال.

خیلی از دیدنم خوشحال شد.. بین فرانسه اش گاهی فارسی حرف میزد، از واژه ی "نام خدا" استفاده میکرد. یعنی همان "ماشالله" .. بعد هم هی تعریف کرد و شرمنده ام کرد.

5) مشکل پرینتر دانشگاه حل شد! 20 فرانکی که با کارت اعتباری پرداخت کرده بودم برگشت به حساب پرینتر دانشگاهم.

6) درگذشت محمدرضا لطفی را تسلیت عرض میکنم.

7) امروز یک خبر خوب شنیدم که منتظرش نبودم. باید خودم را آماده کنم.

8) آزمایشگاه دیروز و امروز آنالیز یک پودر ناشناس بود. آنالیز را دوست دارم. بعد از آنالیز سنتز هست که خوب است ولی خیلی دقت میخواهد و وقت گیر است.. دیروز سنتز جواب نداد و فهمیدیم ماده ای یافت کردیم، ناخالصی دارد.. این شد که باید از بینشان میبردیم. امروز تمامش کردیم. "cristallistaion" و "CCM" انجام دادیم و ماده ی بدست اومده کاملا خالص شد! خیلی ذوق کردم. خیلی لذت بخش هست وقتی نتیجه ی آزمایش خوب میشود، چیزی که کمتر پیش می آید.

9) اسیستنت های این ترم را دوست دارم.. حالت استرس زای آزمایشگاه را نرم میکنند، همه خوش برخورد هستند و برعکس قبلی ها موضوعات را خیلی خوب و کامل توضیح میدهند.

یک اسیستنت ایتالیایی داریم که خیلی خوش خنده هست. به من گفت از کجا میایی؟ گفتم ایران. گفت خداحافظ