من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

همسایه های سوئیسی 1
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: سوئیس ،خاطرات ،اینجایی‌ ها

این پست را در تاریخ ۱۳٩٠/۱/٢۴ نوشتم

امروز میخواهم بگویم همه ی سوئیسی ها هم سرد نیستند. یعنی یک سری برخورد ها را دارند که بین همشان مشترک هست و با فرهنگ ما خیلی متفاوت است. ولی باید قبول کنیم که رفتارشان همین است و نباید فکر کنیم بی ادبیست زیرا که با خودشانم هم همینطور هستند..

البته شاید هم اینکه ما مسلمان هستیم و با حجاب دیواری بین ما کشیده شده باشد و گاهی حتی اگر ده سال هم با اینها برخورد داشته باشیم، در رفتارشان تغییری ایجاد نمیشود.. ولی به هر حال اینجا کشور اینهاست و این ماییم که باید سعی کنیم ارتباز برقرار کنیم و نه آنها. یعنی این ما هستیم که برای جا افتادن در این جامعه به آنها نیاز داریم تا یاد بگیریم و نه آنها.


در این پست میخواهم کمی از تجربیات رفت و آمد با همسایگان قدیمی و فعلیمان را بگویم و کمی هم از ویژگی های برخورد در مهمانی هایی که اینجا خدمت سویسی ها رفتیم. 

در خانه ی اولی که اقامت داشتیم، در کل 5 همسایه در ساختمان بود. طبقه اول یه خانواده با یک دختر و پسر.. و یه خانواده با یک پسر نوزاد.. طبقه دوم با یک پیرزن تنها.. و یک خانواده با یک پسر.. طبقه سوم هم که ما بودیم و یه زوج میانسالِ تنها.

در مدتی که آنجا بودیم، روزانه حداقل یک بار همدیگر را در راهرو میدیدیم، ولی حرف‌هایی‌ که بین ما رد و بدل میشد زیاد نبود.. برعکس ِ ما که بنا به فرهنگمان میخواستیم ارتباطات را نزدیک تر کنیم و در پی آن رفت و آمد را، آنها اینطور نبودند، یعنی زندگی هایشان بسیار چهارچوب شده است و چیزی به نام رفت و آمد همسایگی اینجا مرسوم نیست. هرکسی سرش به کار خودش است.

البته ما هم سعی خودمان را کردیم، برای مثال پیش آمد که برایشان در مناسبت های مختلف خوراکی های متفاوت بردیم و توضیح میدادیم چیست و برای چه ما این کار را کردیم.. یا پیش آمد که برای تبریک کریسمس کارت‌های تبریک در صندق پستی شان بگذاریم.. و البته یک بار هم یکی از همسایه ها را دعوت کردیم خانه و پذیرایی مفصلی داشتیم.

همسایه ها آدم های محترمی بودند و همیشه عکس العملشان نسبت به رفتار ما مثبت بود و خوشحال میشدند و تشکر میکردند و حتی از مهربانی و مهمان نوازی ما دلگرم میشدند.. ولی اشکال اینجا بود که این حس و برخورد بسیار کوتاه بود و بعد فراموش میشد.. در اینجا برعکس ایران حس مقابل به مثل رفتار کردن بسیار کم است، برای مثال من که منتظر بودم از ظرف همسایه منزلشان دعوت بشویم، هیچ وقت این اتفاق رخ نداد..

خلاصه در آن مدت اقامت دیوارهای سردی که بین ما بود شکسته نشد.. چیزی که برای آنها نرمال و برای ما همچنان عجیب بود.

البته گاهی هم احساس خارجی بودن و دلیل "دیوار" غلبه میکرد دیگر.. واضح بود که ارتباط آنها بین خودشان نزدیکتر است. برای مثال زمانی که تولد یکی از کودکان همسایه بود، سر و صدای همسایه های دیگر شنیده میشد در جمعشان و این اندکی ما را ناراحت میکرد.. البته قابل درک است و شاید آنها هم ما را با خودشان هم فرهنگ نمیدانستند و این موضوع معذبشان میکرد.

جالب تر از همه همان پیرزن ِ طبقه دوم بود.. در تمام مدتی که ما در آن ساختمان بودیم، تقریبا هر روز یک نفر از اعضای خانواده با ایشان برخورد میکرد.. و مطلقا هیــــچ حرفی‌ بین ما، جز "وضعیت آب و هوا" رد و بدل نشد. در آخر این رفتار برای ما بسیار خنده دار شده بود..

خلاصه اینکه در آن مدت ما چون همسایگان دیگری ندیده بودیم، فکر میکردیم این اخلاقیات در همه ی ساختمان ها حاکم خواهد بود.. ولی اشتباه میکردیم.