من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

همسایه های سوئیسی 2
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: سوئیس ،خاطرات ،اینجایی‌ ها

این پست را در تاریخ  ۱۳٩٠/۱/٢۵ نوشتم

بعد از جابجایی خانه، محل اقامت ما به یک منطقه ی دیگر در کنار دریاچه انتقال داده شد. این آپارتمان مثل خانه سالمندان است. ۴ طبقه و در هر طبقه ۳ واحد مسکونی موجود است. به علاوهٔ واحدهای بیرونی البته که بیشتر میشود. البته همه اکثرا یک یا دو نفر هستند.

رفتاری که ما در همسایه‌های جدیدمان دیدیم خیلی‌ ما را شگفت زده کرد و واقعا خوشحال شدیم که مانند تصوری که در ذهنمان ساخته شده بود نبود.

ما تنها محصلان و دانشجویان ساختمان هستیم و همسایه ها بسیار به ما علاقمندند. احوال پرسی ها بیشتر است و صحبت های راهرویی طولانی تر است از یه گفتگوی آب و هواییست.


یک خانم پیر در همسایگی داریم که بعدا بیشتر با ایشان آشنا خواهید شد. پیرزنی هست بسیار خوش برخورد و مهربان با ما.. به طوری که هربار ما را میبیند، دستاهایش را به اندازه ی یک آغوش پر مهر باز میکند و ما را میگیرد به ماچ و بوسه.. طوری رفتار میکند که گویی سالیان دراز است ما را میشناسد.. او برای هر مناسبتی برایمان کارت تبریکی در صندوق میگذارد و با دست خط لرزانش جملاتی مینویسد.. یا اگر مطلب جالبی‌ مربوط به ما یا در مورد ایران پیدا کند، بعد از اینکه خودش خواند، پشت در میگذارد تا ما هم بخوانیم..

جویای همیشگی احوالات درسی من و میم هست و با ذوق زیادی میگوید نوه ی خودش هم دبیرستان ما درس خوانده.. بعد از اینکه قبول شده بودیم، فهمیده بود و مجله مخصوص به  دیپلمه‌های استان را گرفته و با کارت تبریکی در صندوق گذاشته بود..

چند وقت پیش وقتی خانه بودیم، صدای زنگ در را شنیدیم، وقتی باز کردیم، کسی نبود ولی دیدیم یه شاخه گٔل روی زمین هست. فردای آن روز فهمیدیم کار خودش بوده. از قلب مهربانش هرچه بگویم کم است.. او نظر ما را نسبت به اخلاقیات اینجایی ها به کلی عوض کرد. 

او ماشالله 90 ساله است و با اینکه بسیار سرزنده و اکتیو است، متاسفانه کمی دچار آلزایمر است.. ما را با مادرم اشتباه میگیرد، یا ما را بین ِخودمان و هر بار میپرسد شما همانی بودید که میرفتید دبیرستان، بعد میگوییم بله ولی الان دانشگاه میرویم.. یا موارد دیگر..

یک روز از جلوی آسانسور ِ نزدیک به در واحد ما، صداهایی می آمد. کمی نزدیک تر شدیم، دیدیم همین خانوم مهربان در حال صحبت کردن با یکی‌ از دوستانش هست، داشت او را بدرقه می‌کرد. ولی قبل از سوار شدن داشت گزارشی از خانواده ی ما میداد و اتفاقا خیلی با مزه تعریف میکرد.. بدون توجه به اینکه شاید ما پشت در باشیم.

میگفت : این خانواده همسایه جدید ما هستند، مسلمانند ولی ایرانی هستند نه عرب، نباید اشتباه گرفت. خیلی‌ خانواده ی خوبی هستند، درس میخوانند و همهٔ بچه‌ها دانشگاه میروند! -اینجا خیلی حیرت انگیز است که همه ی افراد در یک خانواده در سطح دانشگاهی مشغول باشند-

از مشغولیات پدر و مادرم میگفت، از بی سر و صدایی ِ ما، از برادر مهربانم تعریف میکرد که روزی او را در یک فروشگاه دیده، برادرم فهمیده پیتزا دوست دارد و قولش را به او داده.خلاصه اینکه آوازهٔ ما را همه جا پخش می‌کند این خانم ِ مهربان.

البته همهٔ همسایه‌های دیگر هم حواسشان به ما هست.. انگار انتظار دارند بیشتر حضور ما یا رد پای ما را در ساختمان ببینند. برای مثال یک بار همسایه ای من را دیده بود و میپرسید: دیگه لباس نمیشورید !؟ گفتم چرا، گفت آخه هر دفعه که میرفتم پایین لباسای شما بود، ولی‌ الان چند وقته نیست!

درسته که ما اکثر روز را خانه نیستیم ولی‌ وقتهایی که هستیم زیاد شلوغی و سر و صدا میکنیم.. چند وقت پیش همسایه ی زیرین ِ ما، میم را دیده و گفته : ما اصلا صدایی از شما نمیشونیم، شما خیلی ساکت هستید.. شما هیچ مزاحمتی برای ساختمان ندارید.. البته این بنده خدا گوش هایش کمی سنگین است.

و البته برعکس این، همسایه های بالایی داریم که گوش های تیزی دارند و در مواقعی که صدای ما بالا رفته به ما تذکر دادند، هرچند خودشان هم هر از چند گاهی هی دکوراسیون تغییر میدهند و صدای جابجایی واسایل تا پایین هم گوش خراش است.

چند نکته هم میخواستم در مورد مهمانی‌های اینجا بگویم:

۱) همیشه وقتی کسی میرود منزل کسی، چه بار اول باشد چه بار دهم، آداب ِ اینجا حکم میکند که چیزی ببرد برایشان. اکثرا اینجا از شیرینی جات و دسر ‌های خانگی استفاده میکنند.. خیلی در درست کردن شیرینی خانگی مهارت دارند، برعکس غذا پختنشان که تنوع و طعم گونانی ندارند.

۲) اگر یک دوست، دوستان دیگر را خانه دعوت کند، همه باید در تدارکات شرکت کنند. این نیست که همه ی آماده کردن‌ها فقط برای میزبان باشد. مثلا چند نفر نوشیدنی، چند نفر تنقلات، چند نفر زودتر میروند که در غذا یا دسر کمک کنند.

مثلا در زمان دبیرستان، آخر سال، بعد از اینکه بچه‌ها جواب امتحانات را گرفتند، معلم زیست دعوتمان کرد منزلشان.. چه دعوت کردنی!؟ اینکه چند تا از بچه‌ها زود تر رفته بودند و غذا و پذیرایی را آماده کرده بودند.

۳) البته اگر دعوت رسمی باشد، فقط باید یه شیرینی یا دسر یا گل ببریم. بقیه کار‌ها با خودشان است..

وقتی زمان صرف غذا میرسد، نباید قبل از اینکه همه سر سفره باشند، غذا را شروع کرد و نباید زودتر میز را ترک کرد، یا بین غذا، مگر این که اضطراری باشد.

۴) مورد دیگر اینکه هیچ وقت نباید جایی سر زده برویم، حتی اگر برای سر زدن به یک بیمار باشد و یا سورپرایز کردن کسی.. چون به احتمال زیاد ضد ذوق زده میشوید و برمیگردید.. (این اتفاق برای ما افتاده و اینها هم با هیچ کس رو در بایسی ندارند) ... البته که بین دوستان خیلی خیلی نزدیک این اتفاق می افتد و چون از خودشان هستند میتوانند هر حرفی بزنند و کسی هم آن موقع به دل نمیگیرد! 

بعد نوشت:

در یکی از روز های فروردین که ما حسابی مشغول نظافت خانه بودیم، ساعت تقریبا 12 بود که دیدیم در زدند. میم در را باز کرد، همسایه ی مهربان بود. 

میگفت: اومدم ازتون معذرت خواهی کنم. چند روز پیش که پسرم داشته به همراه سگش از خونه ی من میرفته، مثل اینکه با خواهر شما به طور ناگهانی در خروجی ِ آسانسور برخورد کرده و خواهر شما خیلی ترسیده! (حیف که نمیشه اینجا لحن صدا رو گفت ولی این چیزا رو انقدر میکشید و روی "ترس" تاکید میکرد.)

میگفت راست گفته ؟ خواهر شما خیلی ترسیده ؟ آخه همون روز با یه نفر دیگه برخورد کرده ولی اون نترسیده و نوازشش کرده! خلاصه خانم همسایه با تعجب فراوان گفت که پسرم گفته که ایرانی ها سگ ها رو دوست ندارند و اینکه سگ حیوان ناپاکی در دین شما محسوب میشه! میگفت، میدونید چیه؟ من که حرف هاش رو باور نکردم!!  تا اینکه امروز خودم در روزنامه مطلبی در این باره خوندم... براتون میارمش! واقعا همینطوره؟

میم گفت بله، ما در ایران به صورت کمیاب از سگ استفاده میکنیم، مثلا برای چراهای صحرایی یا نگهداری باغ ها یا برای پلیس ها.. اون میگفت ما در سوئیس عاشق سگ ها هستیم و پسر من خیلی خوب سگش رو تربیت کرده، اون گاز نمیگیره، پارس نمیکنه، یهو هم طرف افراد نمیره!

سگش خیلی خوشکل هست البته!!!