من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

یلدای 1393
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: عکس ،شعر

این سفره ی شب یلدای دانشجویی ِ ماست

شب دل انگیزی بود، از بین جمعیت پیرمرد 70 ساله ای را شناختم که واقعا خوش صحبت و پر از زندگی و تجربه بود!

امیدوارم شب یلدای خوبی را پشت سر گذاشته باشید :)

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟ 

گله ها را بگذار! ناله ها را بس کن!
روزگار گوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را
فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود!
تابجنبیم تمام است تمام!


مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت
یا همین سال جدید! بازکم مانده به عید!
این شتاب عمر است
من و تو باورمان نیست که نیست

زندگی گاه به کام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و کم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به کام و چه به نام و چه به دام
زندگی معرکه همت ماست

زندگی میگذرد

زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند‌؛
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛
چه به نان و چه به جان و چه به آن
زندگی صحنه بی تابی ماست

زندگی میگذرد

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز و چه به ساز و چه به ناز
زندگی لحظه بیداری ماست

زندگی میگذرد

یغما گلرویی