من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

رُبع ِ سن مَن
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: مَـنـآنـه ها

تولد است دیگر.

مگر جز این است که چندین سال پیش چنین روزی پا به این دنیا گذاشتیم و هر کدام طی شرایطی در این دریا به این طرف و آنطرف کشانده شدیم!؟

یکی هر روز روی امواج است، یکی در ساحل، یکی در اعماق، یکی در سطح صاف و صیقلی آب، یکی نزدیک جزایر بی آب و علف، یکی در جنگلی و سبزش... و یکی همه را باهم...

قایق زندگی فعلا من را به اینجا کشانده و خودم نمیدانم چقدر در هدایتش موفق بوده ام.. دلم میخواهد فکر کنم.. دلم میخواهد بدون دقدقه فکر کنم.. از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ کی میشود؟

جمله ی اسکارلت در "بر باد رفته" در بیشتر مواقع به ذهنم می آید: الان وقتش نیست، بعدا درموردش گریه خواهم کرد، یا فکر خواهم کرد، یا چیزی در این مایه ها... 

آدم هایی که خوشبینانه به طول عمر نگاه  میکنند، میگویند 25 سالگی یعنی ربع سن گذشته است، بعدش می افتیم در سرازیری.. 

هنوز ساعاتی از این ربع نگذشته دلهره ی عجیبی وجودم را فراگرفته! حس اینکه زمان زیادی ندارم و چقدر کارها هست که دلم میخواهد انجام بدهم. گاهی ساده، گاهی سخت.

چقدر حرف های تکراری برای گفتن دارم. چقدر حرف های تازه برای نگفتن دارم. چقدر کاش های بیهوده در ذهنم وول میخورد. چقدر...

چقدر دلتنگم

چقدر دلتنگم 

چقدر دلتنگم

از پارسال که "آن" اتفاق افتاد، از دوری و تنهایی بیشتر بیزار شدم.. لعنت به اجبار زندگی! هر لحظه بیشتر دلتنگ میشوم . گاهی دلم میخواهد قایق را صد و هشتاد درجه بچرخانم بعد سی و پنج درجه بچرخانم. جایی که ماندنم احتمالش به اجبار قوی تر است. خدا کند این اجبار ثمر بخش باشد در انتها.. به قول عزیز دوست داشتنی ام : " آیینه را قابل ساز شاهده" 

مسیر دریایی من پر از سنگ است و من از اینکه سنگی از سر راهم بردارم ذوق میکنم، انرژی و انگیزه میگیرم.. هرچند دست ها زخم میکند این سنگ برداشتن ها ولی اگر ببینم راه باز شد، فکرش را هم نمیکنم، چرا که جریان آب مرهم است.

کاش قایق ران خوبی باشم و امواج سنگ پران را مهار کنم.

 

* این پست تغییر کرد. آن امتحان کذایی هم گذشت، ولی نه آنطور که باید و شاید.

همچنان نیازمند دعای خیر و امواج مثبتتان هستم.

مرگ بر ناامیدی و عقب نشینی.