من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

فال ِ بعد از ضربه
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: شعر

ساقیا سایه ی ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن اَر اهل دلی خود تو بگوی

بوی یکرنگی ازین نقش نمی آید، خیز
دلق آلوده ی صوفی به مِی ناب بشوی

سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عیش در آ و به ره عیب مپوی

شکر آن را که دگر باز رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز
ورنه هرگز گل و نسرین ندهد ز آهن و روی

گوش بگشای که بلبل به فغان می گوید
خواجه، تقصیر مفرما گل توفیق ببوی

گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی