من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

ما و ماه
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: مَـنـآنـه ها

این اتاق پنجره اش چسبیده به شیروارنی ساختمان زیرین. در طول روز وقتی آفتاب میتابد، گرمایش به خاطر همین شیروانی دوبرابر میشود. اتاق دم میکند.

شب اما اگر ماه مثل امشب وسط آسمان باشد و نیمه گرد، نورش چنان با نشاط در چشم میزند که گویی طفلی بازیگوش در تختم رمیده و میخواهد خواب را از این چشمان درس خوانده بگیرد.

وقتی میدانم او هم امشب به همین ماه نگاه کرده و قبل از اینکه چشمان مهربانش سنگین شود، خبرم کرده که بیشتر نگاهش کنم، حال سنگین مشترکی را در قلبم حس میکنم.

آه ای ماه! ای قرص نورانی شب! ای پیغام رسان خنده رو!

میدانم کمی آنطرف تر روی کره خاکی در حیاط خانه شان، چشمانش انقدر به تو نگاه کرده و تملقت را کرده تا رام و راضی ات کند سلام با طراوت مخصوص شبش را به دستم برسانی!

برسان که رسید:

سلامت رسید ای پر شور و طراوتِ شبم ! دارم صورتم را در نورش میشورم :) 

 

×××  دوستان وبلاگ نویس شرمنده ام. باز هم نمیدانم مشکل از کجاست که نه با مبایل نه با پی سی نمیتونم کامنت برای مطالبتون بفرستم. عذرخواهم...