من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

شروع روز پایان 1
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،تحصیل

نوشته شده در تاریخ : 08/04/1389

*برای زمانی هست که هنوز شورع نکرده بودم به کتابی نوشتن.. 

جمعه ۲۵ ژوئن، و چهارم تیره. ساعت ۱ صبح و من بعد از مرور کردن کتاب یک عشق اسوان، مادام بوری و ترتوف میرم تو اتاقم میبینم ‌م. هنوز همونجایی که بوده هست و مثل من همهٔ کتابا دوربرش ریخته. میپرسم نمیخواد بخوابه، میگه باید فلان کتاب رو تموم، کنه. از بین ۱۰ تا کتابی که باید برای امتحان شفاهیی فرانسه بخونیم ۳ تاش مثل هم نیست.

من جامو میندازم زمین و مبایلمو میزارم سر زنگ و سرم رو با هزار فکر میزارم رو بالش. چشمامو می‌بندم و به اینکه چه کتابایی مونده که بخونم و به چجوریش فکر می‌کنم. هنوز ۶ تا کتاب رو باید در ۶-۷ ساعتی‌ که برام می‌‌مونه مرور و آنالیز کنم.

کمی‌ بعد انگشتای ‌م. مثل همیشه چند باره کوتاه می‌خوره به شونم و میگه شانا پاشو نماز قضا می‌شه الان ... (هرچند از تکرار این جمله خوشم نمیاد ولی‌ چیزی نمیگم).... از دستشویی میاد بیرون و جانمازشو کنار رخت خواب من پهن می‌کنه و قبل از شروع دوباره منو صدا می‌زنه... آروم میگم لازم به تکرار نیست خودم متوجهم. 


وقتی‌ شروع کرد من بلند میشم سریع وضو میگیرم و میام کنارش جانمازمو پهن می‌کنم : الله اکبر، بسم لله رحمان رحیم ... حواسم هم به نمازم هست هم نیست... بیشتر به چیزایی‌ که می‌خوام بعد از نماز به خدا بگم فکر می‌کنم .... اعصابم کمی‌ خورده و استرس لعنتی هم ولم نمی‌کنه ... ال سلام علیکم و رحمت الّلهه و برکات... همینجوری میشینم، صلوات میفرستم و سرم رو میزارم رو مهر... انگار حال حرف زدن ندارم، حرفامو تو ذهنم به خدا میگم ...

به خودم می‌گفتم چقدر حرفامو خواسته هام بعد از یک سال استرس و مشکلای مشابه، باید برای خدا تکراری شده باشه.... با این حال آروم میگم خدایا خودت به خیر کن، خدایا کمک کن بتونیم با این کار اول دل پدر مادرم بعد هم دل عزیزانم رو شاد کنم... خدایا خودت کمکمون کن.... سرم رو بلند می‌کنم و به یه جا خیره میشم ... ‌م. داره بازم نماز می‌خونه، وقتی‌ تموم شد، آروم بهم میگه اگه میخوای تو هم یه نماز حاجت بخون ... من اول کمی‌ فکر می‌کنم و بعد خیلی‌ آروم میگم من حاجتم رو کردم ... بعد دوباره تو فکر فرو میرم.

به این فکر می‌کنم که فرق بین منو دوست سوییسیم که دین نداره و به وجود خدا هم اعتقاد نداره چیه !؟  به این فکر می‌کنم که اونا چه کار می‌کنن وقتی‌ اینجوری مثل الان من دلشون میگیره.... وقتی‌ دارن از استرسو نگرانی میلرزن.... موقعه شروع امتحان یا وقتی‌ تمومش می‌کنن.... فکر می‌کنم آیا واقعا اونا از کسی‌ (منظورم یه قدرت ماوراییه) کمک نمیخوان وقتی‌ یه حاجتی دارن؟؟ (البته اونا اسمشو حاجت نمیذارن)....

قبل از امتحان یه لبخند میزنن و میگن :   , on fera de notre mieux, ne t'inquiète pas, ça va aller.... بعد از امتحان هم می‌پرسن: !!alors, ça a été ? mais on verra .... و باز هم یه لبخند میزنن... این لبخندا از سر رضایت نیست و فقط یک ظاهره که منم خوب یادش گرفتم و اکثر موقع‌ها نیشم بازه، در حالی‌ که دلم می‌خواد زار بزنم.

به خودم دوباره میگم پس اینا به کی‌ توکل می‌کنن !؟ فرق بین من و اونا چیه؟... آیا من باید نماز حاجت بخونم !؟ ... آیا باید این همه دعا بکنم !؟... آیا باید دست به نزر باشم !؟... در حالی‌ که اونا خودشون رو به اینکه بگن "امیدوارم" یا "من همهٔ سعیم رو می‌کنم یا کردم" خلاص می‌کنن.... آیا فرق بین منو اون فقط در این نیست که من اعتقاد دارم و اون نه... به این نیست که من همه چیز رو بر حسب اعتقاداتم اندازه گیری می‌کنم و جلو میرم ولی‌ اون نه... اون از اول تا آخرش به خودش و دانسته هاش تکیه می‌کنه.

از خودم میپرسم اگه من تو این سالها اعتقاد نداشتم ولی‌ همیشه همینجوری پشت کار داشتم، هنوز هم تا اینجا می‌رسیدم !؟..... به خودم میگم دین و این اعتقادات (هرچند هم واقعیت داشته باشه) ولی‌ آیا فقط برای آرامش روحی‌ نیست!؟ .... خدا سالهاست که دیگه معجزهٔ خفن نمی‌کنه  مگر در بطن انسانها!!! .... هنوز یه علامه سوال تو ذهنم هست ولی‌ هیچ کدومش از روی نارضایتی نیست، فقط از روی کنجکاویِ ...  ولی بعدش میگم خدایا شکرت که دارمت با این همه سوال... شکرت که دارمت، چون این فقط تویی‌ که میتونی‌ احساس واقعی من رو بعد از امتحان درک کنی‌.... این فقط تویی‌ که می‌تونم بهت بگم: "خدا جونم دیدی تو اون سوال، اون قسمتش، چی‌ نوشتم؟ کمک  کن همون درست باشه" یا بگم : " خدا جونم دیدی بین توضیحاتم صدام می‌لرزید و نتونستم خوب کلمات رو به انگلیسی تلفظ کنم؟ کمک کن معلم متوجه منظورم شده باشه" و غیره... در کل از اینکه وقتی‌ باهات حرف میزنم و تو حرفم احتیاج به توضیح بیشتر ندارم، خوشحالم...

اما دوباره از خودم میپرسم پس دوستام چی‌ کار می‌کنن!؟... میگم اصلا آیا رابطه یی بین درس خوندن و نمازو دعا و نزر هست !؟ (یا شایدم فقط برای ایرانیا باشه!!!)، اینجا که معنی "از تو حرکت، از خدا برکت" رو نمی‌فهمن! ... دیگه وقت ندارم باید پاشم برم... به همین خاطر خودمو با یه "الله اعلم" خلاص می‌کنم!

ساعت ۵:۴۵ است، ‌م. خیلی خسته به نظر میرسه، بلند می‌شه میره رو تختش برای کمی‌ استراحت و از من میپرسه تو نمیخوابی میگم نه، باید مادام بوری رو تموم کنم. میرم تو هال و کامپیوتر رو روشن می‌کنم... صفحه‌های مورد نیازم هنوز همونجاست، یه نگاهی‌ به ساعت میندازم و به خودم میگم تقریبا می‌تونم برای هر کتابی‌ که موند یک ساعت وقت بذارم. آنالیز مادام بوری رو ۴۵ دقیقه بعدش تموم می‌کنم و میرم سراغ "دختر عمه بت". تو گوگل خلاصه می‌خوام پیدا کنم ولی‌ هرچی‌ هست خیلی‌ کوتاهه و من یکی‌ بلندتر می‌خوام تا اینکه می‌افتم رو صفحهٔ یه معلم که خلاصهٔ طولانی داستان رو به همراه کمی‌ آنالیز تو وبلاگش گذاشته. سریع میرم تو اتاق و به ‌م. که دیگه بیدار شده میگم که بره تو فلان سایت ، اونم میگه : اوکی‌ مرسی‌!

در حال خوندن متن که خیلی‌ هم کامل و درست نوشته بود، من به این فکر میکنم که من زیاد از این داستان و همچنین بقیهٔ کتابایی که خوندیم خوشم نیومده، چون اکثرا ۴ تا موضوع دارن این کتابا : ۱. بی‌ بندو باری یه مرد یا یه زن. ۲. دروییی و خیانت در عشق و دوستی‌ . ۳. در جستجوی پول. ۴ مرگ دردناک!!!

وقتی‌ فکر می‌کنم ، میبینم از بین ۱۰ تا کتابی‌ که باید برای امتحان فرانسه (آخرین امتحان) میخوندیم، فقط یک کتاب اتوبیوگرافی به نام کودکی بود که ازش تقریبا خوشم اومده. در کل همهٔ کتابایی که خوندیم، متعلق به نویسندهای فرانسوی هست که داستانهای اجتماعی و فرهنگی فرانسه رو در قرن ۱۸، ۱۹ و ۲۰ قلم زدند. نزدیک ۲ ساعتم برای دختر عمه بت رفت.

کم کم بقیه هم دارن بیدار میشن. از صورت مادرم نگرانی‌ و دلسوزی میباره... مثل همیشه میره تو آشپزخونه و خودش رو به آماده کردن صبحانه و بعد از اون ناهار مشغول می‌کنه. زیر چشمی نگاهش می‌کنم ، همیشه لبش در حال تکون خوردنِ، داره  ذکر میگه... دلم میگیره و به خودم میگم : شاهده یعنی‌ می‌شه امروز بعد از ظهر که بیایی با خوشحالی‌ بپری بغلش و خبر قبولیت رو بهش بعدی !؟ شاید کمی از این غم و نگرانیش بتونی کم کنی!

مادر نه تنها این ۳ هفتهٔ امتحانا، بلکه در طول یک سال همیشه در حال دعا کردن بود. همیشه وقتی‌ اینجا بود، میشد حرفاشو از تو نگاهش خوند و وقتی هم ایران بود از توی صداش.


همیشه کسی‌ که تو عمق موضوع نیست و با مشکلی‌ دست پنجه نرم نمی‌کنه بیشتر نگران و خودخوری می‌کنه تا اون کسی‌ که با اون موضوع داره سر می‌کنه. من میدونم دارم چی‌ می‌کنم و چجوری باید بخونم یا چقدر باید بخونم و کسی‌ هم جز خودم نمیتونه کمکم کنه ولی‌ مادرم که ما رو می‌بینه، احساس می‌کنه باید کاری برامون بکنه ولی‌ وقتی‌ می‌بینه نمی‌شه، بیشتر نگران می‌شه. ایشالا بتونم امروز بعد از ظهر این نگرانیش رو از بین ببرم.

ساعت ۱۰ هست و من شروع می‌کنم به مرور بقیهٔ کتابا: یه نگاهی‌ به هیروشیما عشق من میندازم و خلاصه و آنالیز رو از رو نت‌ پیدا می‌کنم و میخونم و به ‌م. هم اطلاع میدم.... کتاب انژنو- میکرومگاس رو با مهدیه مرور میکنم و نکته های مهمش رو بهش میگم و داستان رو براش تعریف میکنم.... برای کتاب طلا آنالیز پیدا نمیکنم ولی‌ خلاصشو داره.... کتاب vole à voile رو اصلا نگاه نمیکنم و دعا می‌کنم که بهش نیفتم.... بعد از اون، کتابِ

گلهای بد رو میرم با ‌م. بررسی‌ می‌کنم، آخه ‌مهدیه موقعِ کنفرانسای کلاسی این کتاب رو انتخاب کرد و ترز آنالیزِ شعر و درک مطلبش در مورد این نویسنده بالا رفت.

کم کم به سات ۲ نزدیک میشم و امتحان من سات ۲:۳۰ هست.به خودم میگم کتاب "کودکی" راحتِ، میتونم سریع تو اتوبوس بخونمش... بلند میشم میرم خودمو آماده می‌کنم و ناهار رو سریع میخورم. مادر که پیشم نشسته، نگام می‌کنه و میگه ایشالا یه کتابی‌ بهت بیفته که خوب یادش گرفته باشی‌... میگم ایشالا... بلند میشم میرم کفشامو میپوشم و مادرم برام قرآن رو میاره، هردو رو می‌بوسم و میرم به امون خدا.

پ.ن : در همین نوشته و مطالب دیگه در مورد درس و مدرسه، متوجه خواهید شد که درس خوندن در اینجا بدونِ اینترنت محال است.