من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

شروع روز پایان 2
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،تحصیل

نوشته شده در تاریخ : 12/04/1389

*برای زمانی هست که هنوز شروع نکرده بودم به کتابی نوشتن..

‌م. میرسه و چند تا نکته رو باهم رددوبدل می‌کنیم. ساعت ۲:۳۰ هست و من باید برم تو کلاس. خانم  Roulier لبخند می‌زنه و منو راهنمایی‌ می‌کنه داخل. ... .شماره ها، برگ ها و کتابا از قبل رو میز بود. خانوم به یه شماره نگاه می‌کنه و یه برگ رو بهم میده و میگه شما روی کتاب هیروشیما عشق من افتادید و ۳۰ دقیقه وقت دارید.

من کمی‌ شوکه و کمی‌ خوشحال و کمی‌ نگران هستم.به خودم میگم، فکر کن شاهده، بین این همه کتابی‌ که خوندی و خوب آنالیز کردی چی‌ بهت افتاد!!! به شانس خودم میخندم و میرم میشینم پشت میز و ساعت مچیم رو میزارم جلوم. وقتی‌ من تازه شروع به کار کردم، یه نفر قبل از من اون سر کلاس نشست و داره روی برگشت کار میکنه… نفری که امتحانش تموم شده از کلاس میره بیرون و نفری که می‌خواد کنفرانسش رو شروع کنه میره می‌شینه پشت میز روبروی خانم و ناظر!

خب من شروع به کار می‌کنم … خدا رو شکر می‌کنم که حداقل صبح یه نگاهی به مطالب مهم این کتاب انداختم … خوب اوّل متن داخل برگه رو از روی کتاب پیدا می‌کنم تا بفهمم قبل از این متن چی‌ گذشته … یه برگ برمی‌دارم و خلاصهٔ داستان رو مینویسم. دوباره میرم سراغ متن اصلی‌ و با دقت کلمه‌ها رو برسی‌ می‌کنم و نگاه می‌کنم ببینم نویسنده از چه نوع کلماتی‌، و کجا استفاده کرده. عدد زیاد داره...کلماتی‌ که مشخصهٔ زمان هستن... کلمات مربوط به دمای هوا. 


کلمات مربوط به مرگ و نا‌ امیدی و همچنین رویش دوباره و جان گرفتن... کلمات تکراری هم زیاد داره...  ... بعد متن رو به ۲ قسمت تقسیم می‌کنم و موضوعهای اصلی‌ رو مینویسم : ۱. فراموشی. ۲. به خاطر سپردن. ۳. ذهن آدمی‌

۳۰ دقیقه کم کم به پایان میرسه و من بلند میشم که برم جای نفر قبلی‌ بشینم! و حالا ۱۵ دقیقه فرصت دارم تا همهٔ دانسته هام رو بیان کنم. (بهتون قول میدم که نه این ۱۵ دقیقه و نه اون ۳۰ دقیقه مثل برق‌و بد میگذار و لحزتش پر از استرس)... م. رو میبینم که ۱۵ دقیقه قبلش وارد شده و داره رو یه متن دیگه کار می‌کنه ولی‌ نمیدونم چی‌... با خودم میگم ایشالا از پسش بر بیاد!

خانوم بهم میگه می‌تونم با خوندن چند خط از متن شروع کنم... بعد از خوندن حالا باید بگم هر آنچه تو ذهنم هست … خدا خدا می‌کنم چیزی یادم نره! دستام و صدام میلرزه ولی‌ سعی‌ می‌کنم خوب حرف بزنم. موقعیت داستان رو میگم و بعد میرم سراغ نکات مهم متن که یهو خانم حرفم و قطع می‌کنه میپرسه به نظر شما هدف اصلی نویسنده برای نوشتن این داستان چی‌ بوده!؟ من با شک میگم برای یک  قطعه تئاتر بوده …  میگه درسته که ما این تئاتر رو رفتیم باهم دیدیم ولی‌ فیلمش هم دیدیم و در واقع این کتاب یک فیلمنامه است چون همه چیز درونش به تصویر کشیده شده!...  میگم بله درسته! و بعد دوباره ادامه میدم و از اعداد و کلمات مخصوص صحبت می‌کنم و معنیشون رو توضیح میدم. دوباره خانوم حرفمو قطع می‌کنه و میپرسه نظر شما در مورد زمان افعال در قسمت اول چیه !؟ من نگاه می‌کنم میبینم زمانشون به آینده است و داره از بمب اتم که در گذشته اتفاق افتاده صحبت می‌کنه، ولی‌ متوجه منظور نویسنده نمیشم، سعی‌ می‌کنم یه چیزی بلغور کنم ولی‌ درست از آب در نمیاد و خودش جواب رو میگه …

میگه خانومی که داره صحبت می‌کنه با بدبینی زیاد به آینده میگه که اتفاقاتی که در گذشته افتاده، در آینده دوباره اتفاق خواهد افتاد. من میگم بله درست و ادامه میدم، از کلمات تکراری و کلمات کلیدی که بیان کنندهٔ موضوع اصلی‌ هستند حرف میزنم و خانم سرش رو به معنی تأیید تکون میده. به همین ترتیب قسمت دوم رو هم که در مورد عشق هست توضیح میدم و در مورد اثرات عشق و انفجار یه بمب نتیجه گیری می‌کنم.

خانوم در این مدت سر تکون میده و من خوشحالم. وقت تمام می‌شه ولی‌ با این حال ناظر یه سوال می‌کنه و من هم جواب میدم و اونم دوباره سر تکون میده. خانوم برگه‌ها و کتاب رو از من میگیره و جایگاه رو برای ‌م. خالی‌ می‌کنم. بعد هم با یه لبخند ردم می‌کنه که برم.

وقتی‌ در رو می‌بندم یه نفس می‌کشم ولی‌ نمیدونم از راحتی یا از نگرانی. مثل همیشه کمی‌ می‌ایستم و به یه جا خیره میشم و سریع به چیزایی‌ که گفتم و شنیدم و به اینکه طرز بیانم چطور بود و در کلّ به چیزی که برام گذشت فکر می‌کنم! بعد شونهام رو میندازم بالا و میگم دیگه تموم شد، حالا باید تا ساعت ۵:۳۰ منتظر بمونم تا نتیجه‌ها رو بدن. میدونستم که لحظات جهنمی در انتظارم هست …

فعلا باید منتظر م. بمونم تا از این قرارگاه بزنه بیرونو اونم یه نفس بکشه! ... من میرم کتابخونه، کمی‌ اونجا پرسه میزنم تا ساعت ۴، بعد از پنجره نگاه می‌کنم، یهو میبینم ‌م. داره پایین با یه نفر حرف می‌زنه … با داد صداش می‌کنم و اونم بالا رو نگاه می‌کنه و با اشاره دست میگه بیا پایین. سریع میرم پایین و مثل همیشه با اولین سوال همیشگی‌ در طول این مدت شروع می‌کنم : چطور شد !؟ چه کتابی‌ بهت افتاد !؟ میگه دختر عمه بت و اینکه خدا رو شکر بد نشده! ... بعد اون هم همون سوالا رو از من می‌پرسه و باهم لحظاتی رو که گذشت مرور می‌کنیم... کمی‌ سکوت می‌کنم تا اینکه م. میگه شاهده : c'est FiiiiNiiii les examens