من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

شروع روز پایان 4
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،تحصیل

نوشته شده در تاریخ : 15/04/1389

*برای آن زمانی هست که هنوز شروع نکرده بودم به کتابی نوشتن..

به تمام کارایی‌ که در مدت این ۳-۴ سال در این مدرسه ی بونیون انجام دادم فکر می‌کنم ...

به خودم میگم چقدر فرانسه خوب یاد گرفتم ها، می‌تونم به خودم کمی‌ افتخار کنم الان … اوه اگه حساب کنم، تو این مدت دقیقا ۲۲ تا کتاب از نویسندهای مختلف فرانسوی خوندم و سعی‌ کردم با محتواشون کنار بیام و آنالیز کنم …

اینکه قصد نویسنده از نوشتن فلان رمان چی‌ بوده، چرا فلان جا فلان جمله یا اصطلاح یا فعل رو استفاده کرده ... فلان کلمه چه معنی میده … آیا نویسنده در فلان رمان حضور داره یا فقط یه راویه … قهرمانه داستان از چه ویژگی‌‌هایی‌ برخورداره … لحن نوشتن داستان به چه صورته … نظر من در موردش چیه … چه اطلات مهمّی از فلان داستان می‌شه دریافت کرد ... و … و … و !!! ...

فکر می‌کنم چقد من از این کار بدم می‌اومد … چون مجبور بودم کتابایی رو بخونم که با افکارو علایقم سازگار نیستن … اون موقع ها به خودم می‌گفتم که چی‌ بشه !؟ آنالیز اینا به چه درد می‌خوره !؟ به من چه چرا فلان نویسنده فلان رمانو در فلان موقعیت نوشته!!

 


اون موقع‌ها من معنی این چیزا رو نمی‌فهمیدم و فکر می‌کنم به خاطره ضعف درک مفهوم زبانم بود. تازه امسال بود که کمی‌ با این متود انس گرفته بودم و راحت تر می‌تونستم یه سری مطلب و نکته‌ها رو بکشم بیرون! … با خودم که فکر می‌کنم میبینم این روش روی زندگی‌ روزمرم هم خیلی‌ تأثیر گذاشته … اکثر اوقات سعی‌ می‌کنم اتفاقاتی که میافته یا حرفایی که تو خون زده می‌شه یا مطالبی که هر از گاهی از این ور و اونور میخونم رو آنالیز کنم.

نگاهی‌ به راه پله‌ها و در ورودی میندازم، اما هیچ معلمی ازش عبور نمی‌کنه … دوباره سرمو میندازم پایین و به فکر فرو میرم ...

به درس شیمی‌ و زیست و فیزیک که فکر می‌کنم مغزم سوت میکش … اوه چه کلاسایی داشتیم … کتاب که نداشتیم، یعنی‌ اگه داشتیم هم باید یه عالمه ٔنت کنارش برمیداشتیم که کاملش کنیم … البته این از نقص کار نیست...در کل روش تحصیل در اینجا به این شکل. اینجوری بچه‌ها مجبور میشن خودشونم دنبال یادگیری و جستجوی مطالب برن! … وای از اون همه گزارش آزمیشگاهی که برای هر کدوم از این درسا تحویل دادیم : ۱. نوشتن هدف از انجام فلان آزمایش. ۲. لوازم مورد نیاز. ۳. چگونگی انجام آزمایش. ۴. تئوری درس. ۵. فرضیات. ۶. سؤالها. ۷. جواب ها. ۸. آنالیز آزمایش. ۹. گفتگو در مورد آزمایش. ۱۰. نتیجه گیری. ... باید با کامپیوتر تایپ میکردیم و پرینت میگرفتیم. و تازه همهٔ این کارا برای نمریی که فقط یک چهارم نمرهٔ کل درس بود.

هنوز خبری از معلم ما نیست ... صدای جیغ‌های رنگا رنگ و خوشحالی از پنجرهٔ بازه کلاس ریاضی‌ فیزیک به گوش میرسه … اسم هر کی‌ رو صدا می‌کنه و میگه قبول شدید، یکیشون با تمام قدرت تو شیپوری که دستشه فوت می‌کنه! … کسایی که تو حیاطن و هنوز منتظرن، از این صدا آسی شدن!

با خودم میگم خوش بحالشون الان دیگه با خیال راحت می‌تونن برن مسابقه جامعه جهانی‌ رو دنبال کنن … بعد میپرسم واقعا براشون فرقی‌ می‌کنه قبول بشن یا نه … فکر می‌کنم به هر حال فوتبال سر جاش می‌‌مونه، مخصوصاً برای پسرا...!

من به فکر کردنم ادامه میدم ...

من فرانسه رو خوب بلدم ولی‌ خب وقتی‌ با یه فرانکو فون مقایسه می‌کنم، هنوز خیلی‌ چیزا رو باید یاد بگیرم ... وقتی‌ فکر می‌کنم، میبینم عجب راهی‌ رو من طی‌ کردم، چون نه تنها این ۳-۴ سال رو با فرانسه طی‌ کردم، بلکه با ۲ زبان دیگه هم آشنا شدم – ایتالیایی و انگلیسی - و مجبور شدم برای اونا هم کتاب بخونم و به این ۲ زبون آنالیز کنم … یاد سختیهای اعصاب خورد کنه یادگیری زبان و امتحانش که می‌افتم اصلا دلم نمیخواد دوباره به اون زمان برگردم و دوباره این سختیها رو پشت سر بذارم.

در کل تو دوران دبیرستان ۷-۸ تا کتاب انگلیسی و ۵-۶ تا کتاب ایتالیایی خوندیم و آنالیز کردیم، (روش آنالیزش به همون صورته که برای فرانسه گفتم). فکر که می‌کنم، میبینم نسبت به ۵ ساله پیش که چیزی در مورد زبان، کتاب، نحو خوندن و آنالیز کردن چیزی بلد نبودم، الان خدا رو شکر خیلی‌ پیشرفت کردم و به قول معروف کارم ‌ای وال داره!

نمیدونم چرا تو مدت این ۳-۴ سال همیشه از تاریخ فراری بودم، شاید به خاطره فرانسه بودنش بود … یاد تاریخ جنگ جهانی اول و دوم یا جنگ سرد، یا جنگ ویتنام و غیر که می‌افتم، میگم خدا نسیب هیچ کس نکنه اونم به زبان فرانسه … با خودم میگم،‌ای خدا من دیگه دوست ندارم از این تاریخا بخونم، کمک کن از شرّش خلاص شم! 

آروم اشکمو پاک می‌کنم  و حواسم نیست که یکی‌ از دخترا در حالی‌ که داره آفتاب میگیره، منو زیرچشمی نگاه می‌کنه … یکی‌ دیگه از دوستان با لبخند میپرسه خوبی‌ ... منم با بغض و اشک سری به معنی نه تکون میدم ...!

همون دختر پا می‌شه به همراه بقیهٔ دوستاش می‌رن تو ساختمون برای گرفتن نتایج … مادرش اونور با مخلفاتی که آورده، منتظره!

بر عکس تاریخ، ریاضی‌ تنها درسی که زیاد باهاش مشکلی‌ نداشتم و خدا رو شکر معلم‌های خوبی‌ هم داشتم. معلم‌هایی‌ که از رو کتاب درس میدادن و در سطحی امتحان میگرفتن که یاد گرفته بودیم و نه بیشتر!

بقیهٔ درسا هم مثل موزیک، هنر، اقتصاد، حقوق، جغرافی و فلسفه که به مدت یه ساله داشتیمشون، تجربیات جالبی‌ بودن ولی‌ دیگه دوست ندارم اونا رو هم دوباره تجربه کنم!

عجب فکر مشغولی‌ دارم من … از کجا رسیدم به کجا ... همهٔ اینا رو میگم که آخرش برای خدا نتیجه گیری کنم، یعنی‌ همون یه کلام ختمه کلام: من باید قبول بشم … چون درسته که همهٔ این درسا تجربیات خوبی‌ بودن ولی‌ به هیچ وجه دلم نمیخواد دوباره برگردم سر پلهٔ اول … می‌خوام از شرّ هرچی‌ درس و مدرسه است خلاص بشم … می‌خوام برم یه جای بزرگتر! 

ساعت تقریبا ۶ هست و میبینم بقیه بلند شدن و می‌رن طرف ساختمون … کیفم رو برمیدارم و با قدمی لرزون دنبالشون راه می‌افتم … نه دوست دارم بخندم، نه گریه کنم.، از انتظار بیزارم ... دیگه برام فرقی‌ نمی‌کنه، من نتیجه‌ها رو می‌خوام … از پله‌ها که میریم بالا یه هوو میبینم ۲ تا از پسرا که سالشون رو دوباره میخوندن (دوباره خوندن سال تو اینجا خیلی‌ نرماله و اصلا بد دیده نمی‌شه )… دارن داد و هوار می‌کنن … وقتی‌ دیدمشون کمی‌ دلم آروم گرفت … برای اونا خوشحال بودم ولی‌ بیشتر از اونا برای خودم، چون میدونستم درسم از اونا بهتره و حالا که میبینم اونا قبول شدن دیگه قبولی من رو شاخشه، ولی‌ هنوز باید مطمئن میشدم.

همه کنار دستگاه فتوکپی که تو راهرو هست برای آخرین دقایق منتظر میمونیم … چند لحظه بعد می‌‌بینیم خانوم با یه لبخند و با یه برگه لوله کرده میرسه طرفمون … من و مهدیه دستهای هم رو فشار میدیم … دوست داشتم اون موقع کرر میشودم و هیچی‌ نمیشنیدم … قلبم انگار جاش تنگ شده بود می‌خواست سینمو پاره کنه بیفته بیرون … 

خانوم یه نگاه همراه با افسوس به یکی‌ از پسرا میندازه و میگه من واقعا متاسفم برای شما، من نمرهٔ فرانسه رو بهتون ۵ دادم اما اینکه بخواین نمره‌های نیاوردهٔ سالتون رو با امتحانات نهایی‌ بالا بیارین، کار سختیه !! پسر سری به معنای تأیید تکون میده و کم کم میره! … ‌م. که دیگه صبرش سر اومده، با حالت ناله آروم میگه: ا ا اه ه ه، بگووو دیگهههه!

خانم یه نگاهی به بقیه میکنه و یهو میگه : c'est bon pour tous les autres

(یعنی‌ همه چیز اوکی برای بقیه ) … با همین یه جملهٔ ساده، منو ‌م. دقیقا مثل این عقده‌ای‌ها جیغ کشیدیمو پریدیم بغله هم و گریه کردیم … (اینجا منظور از عقده‌ای واقعا عقده‌ای هست، چون این حرکت و این احساس برای منو خواهرم شده بود یه عقده) …. فکر می‌کنم که الان بچه‌ها چه جوری ما رو نگاه می‌کنن چون اونا خودشون طبق معمول, با شنیدن این خبر فقط لبخند میزنن و بهم تبریک میگن. من از خودم میپرسم آیا واقعا احساسات اینا در همین حدهّ و بیشتر از این نمیتونه بروز کنه !؟ خیلی‌ برام عجیب بود که بقیه اونقدی که فکر می‌کردم خوشحال نشدن.

در همین حینی که داریم به بقیه هم تبریک میگیم، میبینم همون دختری که با مادرش اومده بود، خیلی‌ اخماش تو همه و ناراحته! تابلو بود ماجرا از چه قراره … خیلی‌ ناراحت شدم ولی‌ انقدر اعصابش خورد بود که نتونستم برم جلو و دلداریش بدم.

اونجا بود که فهمیدم بالاخره خوشبینی‌های این‌ها هم همیشه خوب از کار درنمیاد … این دختری که تا قبلش مطمئن از خودش بود و مادرش رو به همراه آورد بود، الان با چشمای گریان داره برمیگرد !

منو م. دیگه نمیدونیم چیکار کنیم.  م. میگه بیا داد بزنیم، میگم نه حالا صبر کن.

من هنوزم به وقت احتیاج دارم که این حقیقت رو باور کنم ... نمیتونم باور کنم که همه چیز با یه جملهٔ ساده به خوبی‌ تموم شده … انگار اون سنگ بزرگی‌ که از بغض و دلتنگی‌ درست شده بود و من همهٔ این مدت به دوش میکشیدمش و ناتوانم کرده بود، پر کشید برای اینکه بره هر گوش از لبام رو بکشه به سمت بالا و یه لبخند دلچسب رو به وجود بیاره... مثل یه پروانه احساس سبکی می‌کنم... راه نفسم باز شده... دیگه مانع بزرگی‌ که جلوی بر آورده شدن آرزوهام رو گرفته بود جلوی چشام محو شد... یه باره احساس می‌کنم همهٔ درها برای اینکه بتونم به حقیقت بپیوندمشون برام باز شده... نمیدونم به خدای مهربونم چی‌ بگم... صد بار میگم خدایا شکرت ولی‌ انگار کمه و واقعا هم کم بود... دوست ندارم بشه مثل اون آیه از قرآن که خدا میگه : “ بندگانم تا وقتی‌ در رنج و عذابند، من را میخوانند و به هنگام رهایی از این درد، مرا به فراموشی میسپارند ” ... دوست دارم نشون بدم که شاکرم ولی‌ میدونم که با حرف نمی‌شه و خدا از من عمل می‌خواد... در حال حاضر نمیدونم چطوری ولی‌ میدونم که باید همه کاری کنم که بتونم شکر این همه لطف و نعمت رو به جا بیارم. 

هنوز گیج می‌زنیم با ‌م. ولی‌ باهم میدوییم طرف حیاط، یه گوشه‌ای که کسی‌ صدامون رو نشنوه … من گوشیمو درمیارم و اولین نفر میخوایم به بابا زنگ بزنیم … مشکل اول اینکه با موبایلم صدا به صدا نمیرسه پس باید بذاریمش رو بلندگو … مشکل دوم اینکه خانوم سخنگو میگه “ در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی‌باشد " … ما دوباره و دوباره سعی‌ می‌کنیم تا بالاخره میگیره … بابا صداش قطع و وصل می‌شه، ولی‌ منو مهدیه داد می‌زنیم بباااااا، قبول شدیییییییم... بابا مثل همیشه با هیجان و خنده میگه: راست میگیییییی !؟ ... میگیم آره بابا، آره قبول شدیم، همین الان نتیجه هارو بهمون دادن... انگار بابا هم از خوشحالی نمیدونست چی‌ بگه، انگار از خوشحالی باورش نمی‌شد دختراش تونستن پلهٔ اول به سمت موفقیّت رو به خوبی‌ پشت سر بزارن... خدا رو چندین بار شکر می‌کنه و تبریک خیلی‌ دلچسبی‌ میگه اما چون نمیتونه حرف بزنه، میگه شب خودش باهامون تماس میگیره!

بعدش به مادرینا زنگ می‌زنیم و بهشون میگیم … من پیششون نیستم ولی‌ از صداشون معلومه چقدر خوشحال شدن، مادرم صداش میلرزه، احساس می‌کنم همهٔ نگرانیهاش پر کشید (منظورم نگرانیش در مورد ماست)... احساس می‌کنم سبک شد... خدا رو از اعماق وجودش شکر می‌کنه...

بالاخره میتونیم با خیال راحت بریم خونهٔ آقای کلم... خونشون دوره و باید ترن سوار شیم ...  هوا اون روز خیلی‌ گرمه ولی‌ دیگه مهم نیست... تا خود ایستگاه ترن که خیلی‌ دورتر از مدرسه است میدوییم و بعد از گرفتن بلیط سوار میشیم... یه پیاده رویه جانانه هم قبل از رسیدن به حیاط خونشون داریم... خففن هوا گرمه و عراق می‌ریزیم، ولی‌ این چیزا دیگه مهم نیست.

آقای کلم داره کباب درست می‌کنه، و من با اینکه خیلی‌ گرسنمه، ولی‌ دلم رو صابون نمی‌زنم چون گوشتا هرچند گوشت خوک نبود ولی‌ ما باز هم نمیتونستیم بخوریم و به همین خاطر از سالادای مختلف نوش جان کردیم! معلممون یه پسر ۲ ساله و یه دختر ۱ ماهه داره... هردوشون بور با چشمای آبی... منم که عشق بچه ... از اول تا موقعی که می‌خواست بره بخوابه با پسره سرو کله میزنم... خیلی‌ با نمکو خوش خنده است و خیلی‌ هم با مزه فرانسه صحبت می‌کنه!

ساعت ۹ هست و مادر زنگ می‌زنه و میگه بابا ما هم آدمیم ها، از صبح تا حالا منتظرمون گذاشتید حالا هنوزم نمیخواید بیایید... تازه بابات هم الان زنگ می‌زنه می‌خواد باهاتون صحبت کنه! ما هم سریع از تیرامیسو می‌خوریم و با معلما و بچه‌ها خدافظی‌ می‌کنیم.

خونه که میرسیم، میبینیم صدای آهنگشون از قبل داره میاد... پشت در یه براو بزرگ نوشتن... ز. یهو در رو باز می‌کنه دوربین به دست میاد طرفمون. ما که خففن سورپرایز شدیم، میخندیم چون نمیدونیم برای این همه محبت چی‌ بگیم... یکی‌مون میره بغله مادر، و دیگری میره بغله م. تازه ز. برامون ۲ تا شاخه گل قشنگم گرفته که م. بهمون میده... دستش واقعا درد نکنه، خیلی‌ خشگلن. مادرو بغل می‌کنم و تو گوشش بهش میگم امیدوارم تونسته باشیم گوشه ایی از زحمت‌هاتون رو جبران کرده باشیم و کمی‌ از نگرانی‌هاتون رو برطرف کرده باشیم... منو محکمتر میفشاره و بهم دوباره تبریک میگه!

دیگه بعدش دوباره همهٔ اتفاقای بالا رو با هیجانِ تمام تعریف می‌کنیم و ز. هم فیلم و عکس میگیره ... چند دقیقه بعد هم بابا دوباره زنگ می‌زنه و باهاش صحبت می‌کنیم و دوباره یه تبریک جانانه به هردومون میگه و اضافه می‌کنه که اون روز حالش زیاد خوب نبوده ولی‌ با شنیدن این خبره خوب دردشو فراموش کرده. 

کم کم آماده میشیم برای یه خواب راحت و من به همهٔ کارایی‌ که دلم میخواسته که بعد از امتحانام انجام بدم فکر می‌کنم و به علاوهٔ اینا، حالا من می‌مونم و خدای مهربون و یه عالم نزر که باید بدون کم و کسری شروع کنم به ادا کردنشون.!

و این گونه بود ماجرای پایان روز پایان