من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

خودمانی
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: روزانه

کم کم داریم میشویم سه در یک.. قبلا از این پنج در یک بودیم، قبل ترش شش، قبل ترش هفت... گاهی هم نه!

زندگی معادله ی سختیست.. مدام باید راه حل پیدا کنی، باید معلوم ها را حذف و از مجهول ها پرده برداری کنی.. کمتر میشود در زندگی مساوی گذاشت.. باید بیشتر از بزرگتر و کوچکتر، از بی نهایت یا از تعریف نشده استفاده کنی..

گاهی البته باید با خونسردی تمام همه را خط بزنی.. انقدر که هیچ مساوی هیچ باشد.

*دوست دو ساله ای امروز گفت : چه میشود که تو انقدر میتوانی آرام باشی؟ فکر میکنم تو باید خیلی بالغ باشی.. گفتم "گذر زمان" و دست و پنجه نرم کردن با تجربیات مختلف همه را خواه ناخواه آرام میکند. 

او تا دو ماه دیگر با نامزد یک ساله اش ازدواج میکند و من احساس میکنم راه زیادی دارد برای اینکه بتواند کمی خونسرد باشد.

* تا به حال ندیده بودم یک سوییسی اصرار کند برای اینکه به کمک کسی برود!!.. یکی دیگر از دوستانم همین اصرار را به من دارد.. نمیدانم چرا نمیتوانم فکر اینکه او می آید تا از خوردنی های من سردربیاورد را از ذهنم دور کنم.. او خیلی به خوراکی علاقه دارد.. یا اینکه اشتباه میکنم حتما بعد از فردا مدام دنبال فرصتیست که از من کار یا پول بکشد.