من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

پشت پنجره آشپزخانه
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: روزانه

قبلا راجع به پرنده هایم نوشته بودم.. عکس هم گذاشته بودم.. بله، سر فرصت آن پست را دوباره میگذارم اینجا تا با پرنده هایم بیشتر آشنا شوید..

به این پرنده های دوست داشتنی ِ پشت پنجره ام چند روزیست یک کلاغ پیر اضافه شده.. پیر که میگویم برای این است که جای جای از پرهای روی گردن و بدنش سفید شده.. وقتی قبل از شروع به ظرف شستن برنج باقی مانده را میریزم، بعدش منتظرم که جوجه هایم خیلی فرز بیایند و سهمشان را بردارند ببرند.. چند روزی باران شروع به باریدن کرده و خبری از جوجه ها نیست.. ولی دیدن این کلاغ پیر را هم دوست دارم.. جُسه ی بزرگی دارد! وقتی مینشیند طوری به چشمانم خیره میشوم که ظرف و کف روی دستانم می ماسد.. بعد چند دانه ی بهم چسبیده لای نوکش میزارد و میپرد.. 

از نگاهش خنده ام میگیرد. اولین بار که دیدمش، چند روزی بود برنج باقی مانده برای ریختن نداشتیم، وقتی نشست و خیره شد انگار میگفت :چه عجب، یادی از ما کردی!!

آن پشت که ایستادم.. منظورم پشت پنجره ی آشپزخانه، جایی که برای ظرف شستن است، میشود همه شان را دید و زیر نظر داشت.. اگر به آرامی سر خم کنم به طرف پنجره، میشود دید چگونه نوک میزنند و چطور در دهانه یکدیگر دانه میگذارند. میشود دید که روی کدام شاخه میپرند برای خوردن دانه ی لای نوکشان. گاهی هم باهم دعوا میکنند.. اما این موجودات بی مثال هیچ وقت به  عادت نمیکنند به صدای ظرف ها.. باید خیلی آرام دستم را جابجا کنم، خیلی آرام ظرف ها را بگذار و بردار کنم.. زیرا ناگهان انقدر میترسند که همگی باهم پر میکشند و تا مطمئن نباشند دوباره برنمیگردند..

ظرف شستن را دوست دارم.. آواز جوجه هایم را دوست دارم، نگاهشان را میخوانم.. هرچند حافظه ای کوتاه مدت دارند، ولی فکر میکنم هربار بیشتر باهم دوست میشویم.

 

* در راه برگشت به خانه درختی هست که در ساعت 6:30 - 7:00 شب انگار تمام پرندگان این منطقه لابلای شاخه هایش جمع میشوند و با قدرت چهچه سر میدهند.. درخت های دیگری هم در موازاتش هست ولی آن ها انقدر پر آوازه نیستند.. آدم با آن حال خستگی از کلاس روزانه احساس میکند اول صبح است.. شارژ میشود.