سطل زباله گرسنه

چند روز پیش برای روبراه کردن چند کار رفته بودم بیرون. وقتی تمام شد، برای برگشت مسیر سرپایینی که به ایستگاه قطار ختم میشد را انتخاب کردم و پسته های از وطن رسیده را از کیفم درآوردم و شروع کردم هرکدام را با لذت فراوانی خوردم. پوستشان را در دستم نگه داشتم تا سطل زباله ای پیدا کنم.

وقتی رسیدم بهش از قیافه اش خندم گرفت. این نقشه ی تازه ی شهرداریست. قبل از این همه سطل زباله ها ساده بودند ولی الان مدتیست همه را اینجوری نقاشی کردند. خب معلوم است آدم دوست دارد آشغالش را بریزد در دهان این هیولا.. دست پر از پوست پسته ام را بی حواس بردم تو و پرت کردم، یک هو یک متر از جا پریدم. صدای بلند و هیولا شکلی از سطل خارج شد : Mmmm (خرچ خرچ خرچ) mercii

بعد از اینکه دُزاریم صاف شد خندم گرفت. از قصد همانجا ماندم و بقیه پسته ها را تا تهش رفتم و پوستشان را دوباره پرت کردم. این بار جمله ی دیگری گفت: hahaha, j'ai faim, merci merci (خرچ خرچ خرچ)

صدای خرچ خرچش خیلی واقعی بود.. اگر کسی آن دوروبر نبود حتما سرم را میکردم توش ببینم چه خبر است!!

بعد از من دیدم این صدا توجه چند نفر را جلب کرد و هرکدام رفتن زباله ای پیدا کردند!

نوشته : به سطل زباله غذا بدهید

از این ایده خیلی خوشم آمد و برایم جالب بود. با اینکه نه لوزان و نه کلا سوئیس مردمی ندارد که به وجود سطل زباله بی توجه باشند، و همیشه همه جا تمیز و پاکیزه است، جالب است که باز شهرداری همچنین ایده ای را عملی کرده. فکر میکنم از این به بعد آن تعداد کمی هم که رعایت نمیکردند رعایت کنند.

کاش بشود چنین ایده هایی را در تهران و شهر های دیگر وطن راه بیندازند. خیلی به نظافت و تمیزی کمک میکند و یک نوع فرهنگ سازی است.

/ 17 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

والا تو ایران سطل زباله به زور پیدا می شه حالا بیان اینجوری نقاشیشم کنن :) بنده برام به شخصه کلی اتفاق افتاد اومدم فرهنگ به خرج بدم آشغال نریزم بعد دیدم نه اینجا سطل پیدا بشو نیست همش خالی کردم تو کیفم بعد یادم رفت در بیارمش دیگه فک کن چی شد :) بعد راستی یه چیزو یادم رفت بگم اینا دو روزم تو خیابون نمی مونن یهو دیدی یه آدم خاص ورشون داشت برد :) وقتی به تفن عمومی رحم نمی شه این جای خود داره :)

Nastaran

سلام خوبی؟ نه دیگه این زیادی شیکه واسه تهرون ما.مردم داغونش میکنن[نیشخند] ولی ایده جالبیه گرچه کی وایمیسه صدای خرچ خرچ اونو گوش بده

زانیار

خیلی جالبه نزدیک یه بوستان جلد آبمیوه ( رانی ) رو انداختم تو یه سطل آشغال که یه دفعه دیدم جلد آبمیوه افتاد تو پیاده رو و از خودم سبقت گرفت !!! اول فک کردم که خوب نشونه نگرفتم بعد که دوباره رفتم نزدیک سطل متوجه شدم که سطل آشغال تهش کاملا سوراخه [خنده]

لیلی

فکر کنم باید پوست پسته ها رو دونه دونه بهش میدادی تا بیشتر بات صدا کنه!

ميشا

معلومه خيلي هزينه كردن، شهرداري ما از اين كارا نمي كنه چون ميدونه مردم دو روزه خرابش مي كنن.

گلابی

عجب ایده جانانه ای. کرسی که با ما درمیون گذاشتی ش. نمیدونم در راستای انتشار و رسوندن خبرش به شهرداری تهران چیکار میتونم بکنم، ولی قطعا روش فکر خواهم کرد... شاهده، خوشحالم از آشنایی ت:)

Aryan

عالییییییییییییی بود

aylin

[ناراحت]شاهده جون من از سبک نگارشت خیلی خوشم اومده چون در عین حال که همه حس حال موقعییت رو به مخاطب انتقال میدی کوتاه مختصر مینویسی و مثله بقیه جمله های اضافی که برای مخاطب جالب نیست نمینویسی به خاطر همین کل وبلاگتو خوندم!همه جاشو![قلب] ولی دیگه تموم شد خواهش میکنم بازم بنویس... روزاتو اونجا چه جوری میگذرونی با سویس ها یا ایرانی ها کجا ها میری زندگیت چجوری میگذر نمی خوام فضولی کنما اگه فکر میکنی اشکلی نداره من دوست دارم بیشتر بخونم راجع بهت. راجع به همه پست هاتم دوست داشتم نظر بزارم ولی گفتم شاید بگی این چقدر گیره!! دیگه خویشتن داری کردم[چشمک]

شيما

خيلي جالب بود.

نظر من نیست